<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408</id><updated>2011-10-06T16:54:52.539+03:30</updated><title type='text'>تهرون که میگن شهر قشنگيه؟</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>43</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-2893809296474891455</id><published>2007-05-14T14:08:00.000+03:30</published><updated>2007-05-16T11:48:30.501+03:30</updated><title type='text'>حجاب واجب تر از نان شب!</title><content type='html'>حجاب چیست؟ مصادیق آن در جامعه کدامند؟ حجاب به جز پوشش، موارد دیگری مثل روابط را هم دربرمیگیرد یا نه؟ حجاب یک امر نسبی است یا مطلق؟ به چه عواملی بستگی دارد؟ آیا آن عوامل -مانند عرف- درست سنجیده و اندازه گیری میشود؟ چند درصد از جامعه براستی مسلمانند، چند درصد به حجاب اعتقاد دارند، چند درصد به حجاب بقیه مردم هم کار دارند؟ ایا ما باید در این زمینه حقوقی برای اقلیتها قایل باشیم یا نه؟ چه کس یا کسانی میتوانند حجاب را در جامعه تعریف کنند؟ و آیا باید ضامن اجرایی شدنش هم باشند؟ چقدر این مساله اجتماعی است و چقدر یک حق فردی محسوب میشود؟ حجاب در حکومت اسلامی به چه معناست؟ حجاب در ایران، یعنی چه؟&lt;br /&gt;چه بخشی از مفاسد اجتماعی به بی حجابی برمیگردد؟ اگر مساله بی حجابی و بدحجاب حل شود، جامعه تا چه حد به سلامت مورد انتظار نزدیک میشود؟ حفظ حجاب چقدر میتواند مصونیت همراه داشته باشد؟ اصلا امکان حل مساله بیحجابی وجود دارد؟ حل این مشکل با روش سرکوبی، همخوانی و همگرایی دارد؟ اصلا سرمایه های مملکت بینهایت است یا مشکلات و معضلات جامعه آنقدر محدودند که سهم "مبارزه با بیحجابی" از ثروت کشور، اینقدر زیاد است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دعوا نکنیم. بحث و مجادله هم را نندازیم، تاریخ گواه بهتری است.&lt;br /&gt;دوره رضاخان- قبل از انقلاب شاه (کتاب روزها): زن رعیت مانعی نبود که روی خود را بنماید، همان مرتبه پایین اجتماعیش، فقرش، او را از رعایت آداب معاف میداشت. ولی زن ارباب هرگز. بنابراین حجاب یک وجه تمایز اجتماعی و اقتصادی نیز بود که آبرو و شان خانواده به آن بستگی داشت.&lt;br /&gt;همه زنهای روستایی چادر و چارقد به سر داشتند. حجاب زنهای روستایی حجاب کامل نبود.هیچ وقت صورت خود را نمیپوشاندند. چادر انها که عبارت بود از یک پارچه کرباسی نیلی رنگ، جلو بدن را باز نگه میداشت. موی جلو سر از زیر چارقد بیرون میزد، و حتی بعضی که تنبانهای کرباسی گشاد میپوشیدند، آن تنبان انقدر کوتاه بود که مانند دامنهای امروز، قسمتی از ساق را برهنه در معرض دید میگذاشت.&lt;br /&gt;ضرورت زندگی، یعنی تفاوت طبقاتی و تمکن، حکم مذهب را به دو نوع جاری میکرد: درباره زنهای اربابی در حد مالیخولیا به اجرا در میاورد و درباره دیگران به طبیعت امور واگذار میکرد.&lt;br /&gt;- از لباس زنان چارقد، صورت خوشایندی نداشت، زیرا زلف را که در زن ایرانی زیباست میپوشاند، اما در مقابل نوعی گردی ماهوار به صورت میبخشید که تا چندی پیش مطلوب چشم ایرانی بود. ارخالق بر سر هم تنگ بود و برآمدگی سینه و گردی بازو را خوب به نمود میاورد. وقتی تکمه هایش بسته میشد، اشکالی نداشت که روی سینه کمی چین بخورد و چنین بنماید که سینه در زیر آن قدری حالت حبس شدگی دارد، و مشتاق است که مانند شاخه جوان بهاری شکوفانده شود. آستینهای چسبان نیز ساعد را شبیه به مینیاتور میکرد که تکمه های قیطانی داشت و قالب ساعد بود. پراهنهای قدیم کوتاه بود، چنانکه اگر زنی قد میکشید تا میوه ای را از درخت بچیند، یک باریکه کمرش از زیر آن پیدا میشد.&lt;br /&gt;-قلمرو مزاحمت پسرهای ارباب، هنگامی که به شرارت میافتادند که این دوره میتوانست چند سال ادامه یابد، زنها و دخترهای رعیتها بودند. حرفهای کنایه دار میزدند، تحبیب و تهدید میکردند و آنها هم از ترس نمیتوانستند عکس العمل جدی از خود نشان دهند. پدر و مادر دختر یا شوهر زن اگر مطلع میشدند، اغلب این شهامت را نداشتند که اعتراض اشکار بکنند[...]گاه پیش می امد که جوانی از فرط شهوت کور شود و به کارهای دیوانه واری دست بزند، زنی را در خلوت تهدید کند، یا از دیوار خانه ای بالا رود. اگر زن مقاومتی نشان میداد آنگاه بود که رسوایی به بار می آمد. جوانهای رعیتی نیز نه انچنان بود که دست به سیاه و سفید نزنند، ولی نمیگذاشتند که کار به برملا شدن بکشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ایران:&lt;br /&gt;- حجاب کاملی که الان به عنوان حجاب برتر شناخته میشده، ریشه تاریخی در ایران نداره.&lt;br /&gt;- پوشش از یک حدی بیشترش، دست و پا گیر و تشریفاتی محسوب میشده.&lt;br /&gt;- در همان گذشته هم که زنان هنوز دستشان به لباسهای جلف غربی نمیرسده و شیطانهای بزرگ هم کاری به کار ناموس این مملکت نداشتند، لباسها توهم و خیال و حتی طمع در دل بیمار دلان ایجاد میکرده.&lt;br /&gt;- زن رو توی کیسه سیب زمینی هم بکنی، باز جذابه.&lt;br /&gt;- ناامنی جنسی به تاریخ ایران پیوند خورده، بی حجاب و با حجاب، ما زنان هیچ گاه از آن مصون نبودیم؛ مگر تا حدی زنان اشراف و نجبا و ثروتمندان.&lt;br /&gt;شاه و حاکم و قاضی، نه تنها زن و دختر افراد شکست خورده در جنگها را به تصرف درمیآوردند که از وابستگان درجه یک خود نیز نمیگذشتند. در این میان زنان اقلیتهای مذهبی و قومی نیز گرفتار هوسرانی و زیاده طلبی های مردان میشدند. زنان جایزه خوش خدمتی بود، آنان را به عنوان هدیه حتی به اجانب پیش کش میکردند. گاه زنان ودختران تمامی یک شهر قربانی خشم یا لطف شاهان میشدند و در اختیار سربازان قرار میگرفتند. زن و فرزند در ردیف مال بوده، هر دزد یا متهم دیگری که بضاعت نداشته وجه بپردازد، زن وفرزندش به فروش یا به مالکیت شاکی میرسیده. زن و دختری که مطبوع شاه میشد، پیشکش وی میگشت و بعد هم –خیلی راحت- مرخص و به خانه پدر یا شوهر بازگردانده میشده.&lt;br /&gt;ضعیفه حق هر مردی بوده و حجاب و ازدواج و پیوند خونی و هر عامل دیگری نمیتوانسته مانع نفوذناپدیری در برابر این تعرض باقی بماند، مگر قدرت. که همیشه زور، پرزور بوده!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-2893809296474891455?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/2893809296474891455/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=2893809296474891455&amp;isPopup=true' title='19 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/2893809296474891455'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/2893809296474891455'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/05/blog-post_14.html' title='حجاب واجب تر از نان شب!'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-2981519119915357601</id><published>2007-05-12T21:41:00.000+03:30</published><updated>2007-05-12T21:48:13.411+03:30</updated><title type='text'>پروانه ها</title><content type='html'>از چند روز پیش سه تا پروانه نمیدونم از کجا به اتاق من اومدن. و من هر شب که میخوابم منتظرم که شاهد مرگشون در صبح روز بعد باشم.  نمیدونم این پروانه ها رو تو فرستادی و اون مرگی که چشم به راهش هستم عشق به توست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-2981519119915357601?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/2981519119915357601/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=2981519119915357601&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/2981519119915357601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/2981519119915357601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/05/blog-post_12.html' title='پروانه ها'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-7306308067873433652</id><published>2007-05-11T08:02:00.000+03:30</published><updated>2007-05-11T13:15:31.024+03:30</updated><title type='text'>روزها (2)</title><content type='html'>"روزها" بیشتر از اون که کتاب جالب و گیرایی باشه، کتاب کاملی است. در جلد اول که زندگی ندوشن هنوز در روستا میگذرد، تمام آنچه که باید از روستا بگه، گفته. درباره تمام مراسم توضیح داده و از هیچ ریز و درشتی فروگذار نکرده. با وجود اینکه نثر بسیار ساده وروانی داره، کتاب به اندازه ای که باید جذاب نسیت. چون بیشتر به گزارش نویسی شباهت داره تا فرم دیگری از نوشتار. احساس میکنی داری درس میخونی. هر چه هم درس ساده و جالبی باشه، اما ذاتش درسه. ؛ نه تفریح، نه سرگرمی. بخشهای تلخی از کتاب که خیلی به چشمم اومد رو در پایین آرودم. قسمتهای خوش هم زیاد داشت که البته بعضیهاش به نظرم حرف ندوشن بود که خودش اهل اونجا بوده و نسبت به اونجا تعلق خاطر و غرور داره:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- مردم از همان آبی که در جوی میگذشت مینوشیدند. این آب سراپا آلودگی بود؛ نه تنها باطنش بلکه ظارهش نیز؛ زیرا از آغاز تا انتهای ده زنها بر سرآن مینشستند و لباس و کهنه بچه و کهنه حیض، و خلاصه هر چه داشتند میشستند و باد که میوزید پهن ها و آلودگیهای کوچه را در آن میریخت.&lt;br /&gt;- ده در یک دره محقر، در دامنه کوهک کک مکی توسری خورده ای قرار داشت. رودخانه خشک باریکی در کنارش بود که هر وقت بارانی تند میآمد، چند ساعتی در سال سیل مختصری در آن راه میانداخت، و بعد از ساعتی از نو خشک میشد. گرداگرد آن را بیابان گرفته بود که قسمتی از آان کویری و بایر بود و جنبنده ای در آن امکان زیست نداشت.&lt;br /&gt;- میوه در زندگی مردم عادی به هیچ وجه مفهوم نداشت. خانواده هایی بودند که می آمدند . عمر طبیعی میکردند و می مردند، بی انکه به میوه ای لب زده باشند. زیرا کم ابی کبوده اجازه نمیداد که باغ میوه دار فراوان ایجاد شود، و خرید آن از بیرون هم پول میخواست که در قدرت این گروه از مردم نبود.&lt;br /&gt;- حمام همان حمام عمومی ده بود که صبح خیلی زود به مردها اختصاص داشت تا دو ساعتی از روز برآمده، و آنگاه به دست زنان سپرده میشد که تا غروب آن را در اختیار داشتند. کسانی که میبایست غسل جنابت بکنند، با عجله می آمدند که خود را پاک کرده به نماز صبح برسند. این عده خیلی سریع غسل میکردند و خارج میشدند. گاهی نماز را از بیم آنکه فوت نشود، سر بینه میخواندند. بدین صورت مردم حساب جماع کنندگان شب گذشته را داشتند. بعضی معروف میشدند به خروس مسلکی، زیرا هر روز یا هر چند روز در هفته در حمام حاضر بودند.بعضی برعکس بیش از ماهی یک بار پیدایشان نمیشد، و انها نیز از جهت بیکارگی انگشت نما میگشتند. این نیز درباره بعضی متظاهران گفته میشد که بیجهت و مزورانه به حمام می آیند تا چنین وانمود کنند که "کثیرالعمل" هستند. حمام کوچکی در کنار حمام بزرگ بود که مخصوص غسل زنها بود، پیش ازآنکه نمازشان فوت شود. صبح خیلی زود که از آن کنار میگذشتید، آنها را میدید که خود را لای چادر پیچیده، و شرم زده و خجول مانند اشباح خود را توی حمام میاندازند و چند دقیقه بعد از آن بیرون میدویدند، چنانکه گویی گناهی مرتکب شدند و نمیخواهند کسی آنها را شناسایی کند.&lt;br /&gt;- سلف فروشی (رعیت محتاج محصول خود را پیشاپیش به قیمت ارزانتر میفروخت)، نسیه کاری، نزول خواری، قرض با ربح، هم اینها رواج داشت که رعیت را به خاک سیاه می کشانید.کسانی که در زندگی عقب میافتادند، دیگر تا آخر عمر عقب بودند.&lt;br /&gt;- یک زارع خوشبخت کسی بود که علاوه بر مقداری جو که خوراک خانواده بود، مقداری شلغم و هویج(زردک) و چغندر و یونجه هم داشته باشد. همه رعیتها صبحها با شلغم ناشتا میکردند. خانواده هایی بودند که تمام زمستان، سه نوبت در روز شلغم میخورند، زیرا چیز دیگری برای سد جوع خود نداشتند. تنها تجمل و تفریح عامه مردم که آنها را "رعیتها" میخواندند، چای بود، برای رفع خستگی و ایجاد تنوع.&lt;br /&gt;- دین از محتوای بنیادیش خالی شده بود و تنها به ادای حداقل وظیفه در واجبات عادی قناعت میگشت. و این خاص کبوده نبود. داراها حداقل فرایضی که نمیبایست در اجرای انها از کیسه مایه گذاشت ، به جا آورده میشد. قسم دروغ رایج بود. برگ زدن، تقلب و تدلیس جزو نمک کار و زندگی به حساب می آمد. کسی که با این شگردها آشنا نبود بیعرضه و پپه شناخته میشد و سر و سرپیدا کردن با زنان شوهردار که انها را در میان طبقه فقیر و رعیتها میجستند، امر نارایجی نبود. هر جوان و ارباب زاده با افتخار و خودستایی از "شکارهایی" که کرده بود یاد میکرد.&lt;br /&gt;مردم عادی هم به نوعی دیگر، فساد ناشی از فقر دامنگیرشان بود. چوپان از گوسفند ارباب میدزدید، و کارگر از کار و زن از شوهر. و همه اینها مردم ایمانداری بودند که فرایض میگذاردند ، ندز و نیاز میکردند و آرزویشان این بود که به اماکن متبرکه مشرف شوند.&lt;br /&gt;- کسانی که در کبوده با خیال راحت زندگی میکردند بیش از چند خانوار نبودند. خانوارهای دیگر بر&lt;br /&gt;زندگی مماس بودند، یعنی اگر خشکسالی پیش نمی آمد، میتوانستند گلیم خود را از آب بکشند.&lt;br /&gt;اکثریت مردم که تحت عنوان "رعیت " یا "چوپان" قرارا میگرفتند، در واقع خود را نیمه انسان حساب مینمودند. معتقد بودند که خارج از زندگی روزمره و تخصص مختصر دهقانی یا شبانی خود، از هیچ یک از مسایل بشری سردر نمی آورند، و این "اربابها" هستند که این موهبت خدادای را یافته اند که همه چیز بدانند. نه تنها معتقد بودند که اینان در این جهان در درجه بالاتر و ممتاز قرار گرفتند، بلکه دنیای دیگرشان را نیز از خود بهتر میپنداشتند، زیرا امکان انفاق، رفتن به زیارت، مجلس روضه به پاکردن، و خلاصه هر نوع کسب ثواب به ایشان داده شده بود.&lt;br /&gt;معاش این عده با تقلای فوق العاده سر و تهش بهم میرسید. در واقع به مویی بند بود که هر لحظه ممکن بود گسیخته شود. گرچه پیوسته در مرارت بودند و شب و روز آرام نداشتند، با این حال این مرارتها لنگ لنگان، کند و بی بازده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام اینها هم برام جدید نبود. به جز شنیده ها و تجربه ها، منابع دیگری وجود داشتند که کم و بیش  اطلاعاتی دراختیارم بذارن؛ مثل "کلیدر" و "حاجی بابا اصفهانی" یا کتابهای دیگر. اما انگار نمیخوام باورشون کنم و هر از گاهی از خاطر میبرم که واقعیت چه بوده و چه هست و به ایده الهای ذهنیم پناه میبرم. ایده الهایی که نمیدانم از کجا آمده؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-7306308067873433652?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/7306308067873433652/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=7306308067873433652&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/7306308067873433652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/7306308067873433652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/05/2.html' title='روزها (2)'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-4237789094499563803</id><published>2007-05-11T07:22:00.000+03:30</published><updated>2007-05-11T08:23:11.722+03:30</updated><title type='text'>روزها</title><content type='html'>&lt;p&gt;آروزی زندگی کردن برای یه مدت کوتاه در روستا همیشه همراهم بوده. اما هیچ وقت به این آرزو اجازه ندادم به طور جدی، در ذهنم جولان بده. چون به نظرم علاقه ام از این فیلمهای خوش آب و رنگی که روستاهای اروپایی و به ویژه کانادایی رو نشون میده، نشات میگرفت. دوست داشتم برم روستا درحالیکه ببینم زنانش با لباسهای شیک و متنوع و زیبا عصرها دور هم جمع میشوند و با انگشتان کشیده و ظریفشون، به کارهای هنری مثل گلدوزی میپردازند و بچه ها بعد از مدرسه با لباسهای سفیدی که حتی روش یک لک هم نمیشه پیدا کرد در طبیعت وسیع و سرسبز و بکر دنبال هم میدوند و بازی میکنند. و مردانش که هیچگاه دغدغه فقر و مشکل اقتصادی ندارند، با لبخند به دست من سیب میدهند و پسران رعنا و جوانش دست دیگرم را میگرند و مرا به گردش میبرند. و همه از داشتن مهمانی چون من خوشحالند و سپاسگزار منند که روستای قشنگ آنها را برای سفر انتخاب کردم وهوس -وتنها هوس- زندگی با آنها را دارم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;قطعا روستا رو میوه های تازه و خوردنیهای خوشمزه دیگه که در شهر به فراوانی و سهل الوصول بودن آنجا نیست، میدیدم. و روستاییان رو آدمهای ساده و پاک و صادق و اهل دل و دور از مادیات دنیا و مهربان ومهمان نواز و مکان روستا رو مقدس و امن (به ویژه برای یه دختر مجرد جوان غریبه از شهر آمده!!! ).&lt;br /&gt;میدونستم روستایی زندگی کردن، سختیهای خاص خودش رو هم داره، و اصلا قصد من هم از رفتن مشاهده و لمس همین سختیها و درد کشیدن مردمان آنجا بود. اما به پولدارهایی میمانستم که میرن نوانخانه به بچه های یتیم کمک کنند که احساس سبکی و آسودگی از عذاب وجدان پیدا کنند و به روی کودکان اونجا لبخند میزنن درحالیکه مواظبند دستهای کثیف اونها به لباسهای گرانقیمتشون نخوره. از طرفی انگار روستا رو یه محل توریستی میدونستم که راهنماهای زیبا و جوان با لبخند دلفریب و خیال انگیز به استقبال من میان و تمام مدتی که اونجا هستم همراه منند و هدف والاتر و ارزشمندتری از آگاهی سازی من و بالا بردن هر چه بیشتر شناختم از روستا ندارن.&lt;br /&gt;با خودم گفتم بشین بچه پررو تا وقتی دیدت اینقدر اشرافی و از بالا به پایینه لازم نکرده همچین کاری بکنی!&lt;br /&gt;نشستم به خوندن کتاب "روزها" ندوشن تا شاید عطش و به نوعی هوسی که داشتم به این صورت معقول و مناسب، خاموش یا کنترل کنم.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-4237789094499563803?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/4237789094499563803/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=4237789094499563803&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/4237789094499563803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/4237789094499563803'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/05/blog-post_11.html' title='روزها'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-6844792312727754420</id><published>2007-05-10T13:57:00.001+03:30</published><updated>2007-05-11T07:22:26.372+03:30</updated><title type='text'>چه زود پسرخاله شد!</title><content type='html'>چه دنیای مجازی بیرحمی! چرا به من میگه مرده؟ من که نمردم! مگه مرده کسی نیست که به دنیایی که ازش رفته دیگه بازنگرده! اما از کجا معلوم که من برنگردم؟ برگشتن و برنگشتنم به نفس کشیدنم، به جریان داشتن خون در رگهام، به زنده بودنم در دنیای "واقعی" بستگی داره.&lt;br /&gt;این دنیای مجازی چی خودش رو صمیمی گرفته فکر کرده میتونه برای یه انسان مرگ تعریف کنه! در صورتی که دنیای مجازی فقط اسمش دنیاست وگرنه چیزی بیشتر از یک جامعه یا حتی نهاد اجتماعی نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-6844792312727754420?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/6844792312727754420/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=6844792312727754420&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/6844792312727754420'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/6844792312727754420'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='چه زود پسرخاله شد!'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-6499845498068186389</id><published>2007-02-22T11:45:00.000+03:30</published><updated>2007-02-23T09:45:19.981+03:30</updated><title type='text'>نقطه؛ سر همین خط</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;خوب سعی کردیم بدون اینکه بذاریم جنسیت در ارتباطاتمون تاثیر منفی بذاره، برای هم دوستان خوبی باشیم. هر روز و گاه شب و روز رو، سر یک برنامه یا مسافرت و اردو با هم، می گذروندیم و خیلی به ندرت پیش میومد که عاشق هم بشیم. اما آنچه الان از هم دورمون کرده شاید تنها جنسیته. یعنی همون مساله ای که ما فکر میکردیم بین خودمون حلش کردیم. اولین و ساده ترین دلیلش اینکه چون فضای متعارف و موجه دانشگاه و محیطهای کار دانشجوییمون رو از دست دادیم و حلقه های دوستیمون محدودتر و جمع و جورتر شده به سهولت سابق نمی تونیم دور هم جمع بشیم. از طرفی موضوعاتی که ما رو بهم پیوند میده به عمومیت و گستردگی سابق نیست و آنچه الان از یک رابطه میخواهیم تشریک لحظه ها و مسایلی آنقدر خصوصی است که در روابط با غیر همجنس ترجیح میدیم رو نشه.&lt;br /&gt;و آنچه بیش از همه برای من غیر منتظره بوده سوءتفاهمهایی است که تجرد و ازدواج بینمون پدید آورده. ازدواج بعضی، صمیمیتها رو کمرنگتر کرد. چون حضور شخص دیگری در حریم خصوصی فرد، این رابطه ها رو تحت الشعاع قضاوت و داوری خودش قرار میده. و در رابطه مجردها هم انگار همان دعوای بیرونی به ما هم راه یافته. پسرها گمان میبرند، دخترهای دلباخته در انتظار پیشنهاد ازدواج از طرف اونها قند توی دلشون داره آب میشه و دخترها... دخترها رو نمیدونم. شاید باید میگفتم که دخترها گمان می برند که پسرها گمان میبرند که... پس از گمان پسرها چیزی نمی دانم. ولی هر چی هست داره ما رو از هم دور میکنه! &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-6499845498068186389?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/6499845498068186389/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=6499845498068186389&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/6499845498068186389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/6499845498068186389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/02/blog-post_22.html' title='نقطه؛ سر همین خط'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-2276139428577036270</id><published>2007-02-20T15:28:00.000+03:30</published><updated>2007-02-20T18:21:15.793+03:30</updated><title type='text'>مثل جودی که بالاخره گفت یتیم بوده!(5)</title><content type='html'>آخرش رو بگم. من دفاع کردم؛ عالی. نمره ام هم 18 شد. 2نمره ای که از 20 کمتره، یکی به خاطر عدم رعایت نظم در تحویل گزارشها و از این جور چیزها بود و دیگری به خاطر عدم ارائه مقاله. که این دومی نمی دونم یعنی چی. فقط می دونم من هیچ گونه مکتوباتی به استادم تحویل ندادم. پس دیگه پررو نمیشم و 18 از سرم هم زیاده.&lt;br /&gt;شرح ادامه بدبختیها، مثل اینکه استادم بعد از دفاع،  نمره ام رو نداد و موکول کرد به روز بعد. و روز بعد نه موبایلش رو جواب میداد و نه شرکتش بود و نه دانشگاه. و تا ظهر خبری ازش نبود و من همش در مسیر شرکت استاد و دانشکده در رفت وآمد بودم. و فقط به این فکر میکردم که استاد دفاعی که اون روز توی دانشکده کلاس نداشت و موبایلش دست پسرش بود و چون برای زمان دفاع دودر شده بود، ممکن بود حال اساسی از من برای امضا کردن برگه اتمام پروژه بگیره هم پیداش نبود. و بعد که استاد پیدا شد و نمره آماده بود و استاد پروژه با توجه به دودره کردن خودش مسوولیت امضا استاد دفاع رو هم به عهده گرفته بود، سایت این امکان رو نمیداد که نمره وارد بشه. و همه این ماجراها در آخرین روز بهمن، زمان اتمام ساعت اداری داشت اتفاق میفتاد. اگر نمره رد نمیشد، مهلت رو از دست داده بودم و به نوعی بیچاره بودم و مهمتر اینکه این همه زحمتی که کشیدم که کار رو به روز دفاع بهمن ماه برسونم، هیچ میشد...&lt;br /&gt;می خواستم بگم شرح ادامه بدبختیها رو نمیدم، که باز همش انتظار و اظطراب و این ور اونور دویدن بود، که این همه حرف زدم.&lt;br /&gt;ساعت 5صبح روز دفاع، رفتم حموم، بلکم خواب از سرم بپره و حالم کمی بهتر بشه. زیر دوش آب وقتی یک لحظه پلکهام روی هم می اومد، خوابم میبرد و بعد که چشمهام رو باز میکردم، متوجه میشدم چند ثانیه ای خواب بودم.&lt;br /&gt;من تازه بعدازظهر روز قبل دفاع فهمیدم باید از یه هفته قبل پایان نامه رو بدی به استاد دفاع تا مورد مطالعه قرار بده و این آگاهی در شرایطی ایجاد شد که من نه یک نسخه پایان نامه دیگه داشتم که به استاد دفاع بدم و نه هنوز تونسته بودم پیداش کنم. استاد دلبر من رو خیلی ترسونده بود که شاید استاد دفاعم سر این قضیه اصلا نذاره من دفاع کنم. خوشبختانه شب بالاخره استاد پیدا شد و گیری به ما نداد. اما صبح که رفتم پیشش برای اظهار وجود، تنها نسخه پایان نامه ای که برای استاد فلانی دلبر گیرو آورده بودم، ازم گرفت. می خواستم بگم استاد این مال شما نیست لطفا پسش بدید. عصر روز قبلش تازه باز یه داستان دیگه مبنی بر تاخیر در رساندن پایان نامه برای اون بنده خدا سرهم کرده بودم، حالا باید میرفتم چی بهش میگفتم؟؟؟&lt;br /&gt;اما کمی هم از گروه باحال خودمون بگم که بفهمید این موجودی که دارید ماجرای حماقتهاش رو می خونید، فرآورده کجاست. ساعت 10 ارئه ها شروع میشد و من نوبت دوم رو داشتم. ساعت 9.30، کلاس18 که قرار بوده در آن دفاع پروژه باشه، پره. 10 تا11 جلسه تحصیلات تکمیلی گروه است و استاد پروژه من و استاد دفاع ارائه دهنده قبل من، باید توی اون جلسه شرکت کنن. 11 تا 12 هم جلسه کمیته پروژه است که استاد دفاع من باید در اون شرکت داشته باشه. و این اساتید گرامی خودشون تا صبح اون روز از وجود این جلسات هیچ گونه آگاهی نداشتن! هنوز برای اینکه دنبال پرتقال فروش بفرستمتون خیلی زوده. بنده خدایی که قبل من ارائه داشت، رفته بود کلاس پیدا کرده بود که با حضور بچه های ارشد، کاشف به عمل اومد اونجا کلاس اونهاست و وقتی استادشون هم اومد دیگه معلوم شد زوره کی بیشتره. اما بعد از چند دقیقه باز مشخص شد که این هفته درمیون اون استاد دیگه بچه های ارشده که اتفاقا استاد پروژه من هم بود و در اون موقع که باید هم سر کلاس ارشد میبود و هم سر دفاع من، توی جلسه تشریف داشت. ماجراهای نوت بوک خرابی که گروه به ما داده بود و نوت بوک دیگری که یکی از استادها با خودش برده بود و کابل لازم برای اتصال ویدیو پروژکتور که گویا در کنفرانسی که چند روز پیش برگزار شده بود، جامونده بود، بماند. چون اینها دیگه قبل از اینکه نوبت به من برسه، قربانیشون رو گرفته بودن!&lt;br /&gt;خوب استاد پروژه ام که اومد، استاد دفاع نبود.&lt;br /&gt;البته از یه جهت خوب شد. استاد پروژه که از خود بود و پایان نامه نمی خواست (البته بعد فهمیدم از خود نبود و از نمره ام به همین خاطر کم کرد)، ولی اگه استاد دفاع میومد و میدید که ارائه من هیچ ربطی به پایان نامه نداره، و پایان نامه بیشتر ترجمه هایی است که آخرش هم فرصت نکردم همش رو بخونم چه برسه به اینکه اونقدر بخوام بر اونها تسلط داشته باشم، که ارائشون هم بدم، واویلا میشد. آره ارائه فقط مطالعات و مکاشفت خودم تا لحظه قبل از ارائه بود که هیچ اثری از اونها در پایان نامه نمیدیدی. ولی به نظر خودم که خوب بود.&lt;br /&gt;یه بار وسط ارائه دیدم استادم خوابه!&lt;br /&gt;خوب؛ این ماجرا مثل داستانهای مدرن آخرش باز تموم میشه. چون هنوز معلوم نیست با این استاد خارجی تازه وارد دانشمند باکلاس گروه که درس مبارک VLSIرو برای اولین بارش میخواد ارائه بده و به من سه تا کتاب خارجی معرفی کرده که حتی معنی عنوان کتابها رو هم نمی فهمم، و باید بشینم تنهایی بخونمشون تا برای امتحان آماده بشم، میخوام چی کار کنم؟ (تازه بعدش که از این درس راحت بشم، ترسم از اینکه تخلف کرده باشم و مجبور بشم واحد یا واحدهای دیگری رو هم بگذرونم!)&lt;br /&gt;تنها راه حلی که آن لاین همون جا که داشت به من میگفت: عزیزم! بهتره بیای سر کلاس چون در غیر این صورت هیچی نخواهی فهمید؛ به نظرم رسید، این بود که دنبال گرفتن جزوه این درس از بچه های دانشگاه آزاد باشم و همین طور از بچه های فردوسی که دو ترم پیش درس رو با یکی از اساتید گروه برق داشتن. بعد برم به استاد بگم، عزیزم! من این دو تا جزوه رو پیدا کردم میشه بگین کدوم قسمتها با مطالب شما هماهنگی یا لااقل نزدیکی خواهد داشت که برم اونها رو بخونم؟ و اگر اون بگه عزیزم! هیچی. اینها که اصلا به درد نمی خوره. من بگم پس عزیزم! من میرم از بچه های دانشگاههای تهران جزوه گیر بیارم و اون کم بیاره و بگه تو در امتحان الهی موفق شدی، بیا این 20 تو. برو خوش باش. اما پیاده شدن این سناریوی شیرین منوط به اینه که بچه هایی رو که ترم پیش یا دو ترم پیش این درس رو گذرونده اند و قطعا ترم آخری بودن و تا به حال فارغ التحصیل شدند، پیدا کنم و شرط محال بعدی اینکه اونها جزوه هاشون رو برای من نگه داشته باشن و نه دور ریخته باشن و نه به نسل بعد خودشون داده باشن. تازه اگر نقشه ام بگیره باید یه راه حلی مبنی برا اینکه چطور از رو اون جزوه ها میشه امتحان داد، پیدا کنم. چون قطعا به اندازه هر کس دیگه ای که داره این مطلب رو میخونه، منم از این درس مبارک هیچ چی سر در نخواهم آورد...&lt;br /&gt;نتیجه اخلاقی اینکه:&lt;br /&gt;اگر میخواین حرص من رو دربیارین، ازم بپرسین کلاس زبان ترم چند هستم؟&lt;br /&gt;واگر میخواین بیشتر حرصم رو دربیارین، بپرسین کی فارغ التحصیل میشم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-2276139428577036270?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/2276139428577036270/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=2276139428577036270&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/2276139428577036270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/2276139428577036270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/02/5.html' title='مثل جودی که بالاخره گفت یتیم بوده!(5)'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-2366895408816780352</id><published>2007-02-20T07:28:00.000+03:30</published><updated>2007-02-20T15:46:04.093+03:30</updated><title type='text'>مثل جودی که بالاخره گفت یتیم بوده! (4)</title><content type='html'>زنگ زدم به استاد راهنمام، این که گوشی شرکت رو برداشت، از دید من شبیه به یک معجزه بود! وقتی ماجرا رو براش تعریف کردم، گفت برو از میرزایی شماره فکسش رو بگیر تا همین الان فکس کنم.[!!!] من خنگ پرسیدم مگه شما فرم رو دارین؟ گفت من فکس می کنم چیکار داری؟ باز اتاق میرزایی شلوغ شده بود و من میرزایی رو باید مثل لاشه سوسکی که مورچه های گرسنه دوره اش کردن، به زور از وسط اون همه جمعیت میکشیدم بیرون. دیدم چاره ای نیست؛ داد زدم: دکتر... پشت خط من هستن میشه چند لحظه به من توجه کنید! لبخندی زد و سرش رو برگردوند به سمتم؛ درست مثل همه جمعیت اونجا که سرهاشون به سمت من برگشته بود! میگن شماره فکس رو می خوان تا امضا رو برای شما فکس کنن. مکث کوتاهی کرد و گفت: مشکلی نیست ایشون بعدا هم میتونن امضا کنن! حالا تازه فهمیدم ماجرا چی شد! بابا چه استاد بلایی!&lt;br /&gt;میرزایی فرم رو از من گرفت تا نوبتم بشه. به انتهای راهرو که رسیدم، استاد فلانی رو دیدم که مثل شاهزاده داستان سیندرلا داشت به سمت من قدم برمیداشت. (دوستانی که این استاد فلانی رو بشناسن، با آگاهی از این حس من در اون موقع، قطعا به حال من گریه میکنن. که چطور من استاد فلانی رو با اون راه رفتن شبیه قورباغه و میان آن همه ریش و محاسن و عینک درشت و ضخیم، یک جوان رعنا و دلفریب و دلبر دیدم!) قبل از اینکه استاد جون بگه چرا این پایان نامه این طور ناشیانه با دست چسبونده شده و قبل از اینکه بگه چرا فونت نصف متن با بقیه اش متفاوته، خودم اعتراف کردم. فقط وقتی پایان نامه رو باز کرد و من صفحات اول کار رو مزین به ردهای سیاه انگشتان یک دست دیدم، دوست داشتم آب میشدم و میرفتم تو زمین تا به اون صورت پر غیض و تعجب نگاه نکنم!...&lt;br /&gt;گقتم روز دفاع یک نمونه دیگه بدون نقصش رو میارم. جوان رعنا دلبر یه کم غرغر کرد و در نهایت قرار شد روز شنبه، پایان نامه به همراه فرمی که استاد پرژه و استاد داور باید امضا می کردن رو براش ببرم. ای خدا! من شنبه کار دارم. شایعاتی مبنی بر دودرکردن استاد پروژه ام در روز دفاع شنیده بودم، منم که تا به حال 10 دقیقه بیشتر راجع پروژه باهش صحبتی نکرده بودم، پس تنها فرصتم برای عرض اندام روز قبل دفاع یعنی شنبه بود که به زور راضیش کنم به حرفهای من گوش بده. (وگرنه با توضیحاتی که قبلا بهش داده بودم، 2 بیشتر بهم نمی داد.) این جوان دلبر الان باید به من پیشنهاد رقص میداد نه اینکه وقت شنبه من رو برای پایان نامه بگیره! یه اشتباهی شده!&lt;br /&gt;تا سرشب چندین ساعت رو پشت در قفل شده اتاق میرزایی پیاده روی کردم و حرص خوردم و اضطراب رو تحمل کردم تا بالاخره درها باز شد و میرزایی گفت کار پیش ترمم درست شده! بدبختی و مصیبت تا رسیدن به خونه در ساعت 9شب، توی اون روز شلوغ و پرترافیک و سرد برای من یه لاقبا که هیچ ماشینی حاضر نمیشد سوارش کنه ادامه پیدا کرد. با مقنعه و مانتو روی موکت پایین تختم در حالیکه کیفم هنوز روی دوشم بود و چشمام از این همه بدبختی پر اشک شده بود، سعی کردم کمی بخوابم.&lt;br /&gt;خوب کار ترجمه تمام شده بود ولی تازه نوبت تراوشات ذهنی من و پیرو آنها، مطالعه بود. البته اگه منابع لازم رو شناسایی و کشف می کردم!&lt;br /&gt;چند نمونه از ماجراهای این قسمت رو تعریف کنم؛ یکی از مواردی که علاقه داشتم درباره ضعفش در رباتهای انسان نما اجتماع پذیر حتما صحبت کنم، زبان بدن بود. از اونجاییکه توی کتابهای خودم چیزی به صورت مشخص و مستقیم پیدا نکردم، از یکی از دوستان جامعه شناسم کمک خواستم که اون هم اظهار بی اطلاعی کرد. فقط به یه مطلبی توی کتاب ترم پیش کلاس زبانش اشاره کرد که راجع به همین موضوع بوده ولی تا شنبه شب فرصت نداشت که برام ماجراش رو تعریف کنه. که اون موقع دیگه به درد من نمی خورد. فقط سطح کلاسش رو پرسیدم تا شاید شخص دیگری رو پیدا کنم که اون سطح رو خونده یا تدریس کرده باشه. به یکی از دوستانم که رشته اش زبان بود زنگ زدم و چون خودش نتونست کاری برام انجام بده زورش کردم که از یکی از دوستان دیگرش که همون روز اسباب کشی هم داشت پیدا کنه تا مطلب رو ازش بگیرم. بعد از پیگیری، شماره تماس بنده خدا رو بهم داد و وقتی زنگ زدم که برم مطلب رو ازش بگیرم و بدم به همین دوستم که برام ترجمه کنه و وقتی آگاهی پیدا کرد که برای این منظور باید سه نقطه مختلف شهر رو چند بار بپیمایم، دلش سوخت و گفت خودش انجام میده. ای ول مرام! البته بماند که من هم این وسط یه کم پلید بودم!&lt;br /&gt;یه مورد دیگه شنبه پیش اومد که تازه به جایی رسیده بودم که ندانستن تعریف بعضی مفاهیم پایه ای مثل احساسات، خلاقیت، هوش، هوش اجتماعی، چگونگی انجام فرآیند یادگیری در انسان و غیره، من رو دچار مشکل کرده بود. به یکی از معلمهای دبیرستانم که باهش روانشناسی عمومی در حدود 7-8 سال پیش گذرونده بودم زنگ زدم. آدم باید چقدر پررو باشه که بعد از عمری زنگ بزنه و بگه... درگیر کارهای بانکی بود و اونقدر من رو پشت خط انتظار تلفن نگه داشت که خودم از رو رفتم. پس تنها گزینه کتابفروشی امام بود که دنبال آناتومی جامعه و یه کتاب روانشناسی عمومی (اگه وجود داشته باشه که پاسخ سوالات من رو بتونه بده) برم. و تازه عصر شنبه بخونم که شب برم پیش استادم درباره خوانده هام توضیح بدم.&lt;br /&gt;از طرفی صبح مجبور بودم اول برم سراغ پایان نامه که از یکی از بچه ها خواسته بودم لطف منه تا قبل از رسیدن من به دانشگاه برام پرینت بگیره. خوشحال و خندان رفتم پرینتها رو به تیمورتاشهای دانشکده اقتصاد برسونم که صحافی کنند که فهمیدم اونها هم برای صحافی میبرن خارج دانشگاه، یه جایی تو چهارراه گلستان. و اگر بخوان بفرستن اونجا، فردا تحویلم میدن. تصمیم گرفتم خودم ببرم. اطلاع از این مساله که اونها یکسره باز هستند، خیالم رو راحت کرد که میتونم منتظر بشم تا تاکسی کتابهای یکی از بچه های روانشناسی که همون روز تصادفی بهش برخورد کرده بودم رو از خونشون بیاره. اما بعد با پیگیری از اتحادیه صحافی کاران که بالاخره شماره اون صحافی رو پیدا کردم، فهمیدم مغازه تعطیل است. بازم تا خود مغازه رفتم که مطمئن بشم و مطمئن شدم.&lt;br /&gt;تازه یادم اومده بود اون روز کلاس زبان دارم و از اونجایی که کوپن غیبتهام رو به تمامی مصرف کرده بودم، اگر کلاس نمی رفتم، اون ترم رو از دست میدادم. از طرفی احتمال هم میدادم زمان امتحان برای ورودیهای جدید هم گذشته باشه و نشه دوباره برم امتحان بدم. تا قبل از 4 یعنی ساعت شروع کلاس، صحافی باز نکرد. و استاد دلبر من اون روز تنها تا 6 باید دانشکده میموند. که از طرفی چون 4تا6 رو کلاس نداشت و فقط ساعت حضور داشت، هیچ قطعیتی مبنی بر ماندن حتی یک دقیقه اش هم وجود نداشت.&lt;br /&gt;چطور هم به کلاسم میرسدم، هم پایان نامه رو به صحافی میرسوندم و راضیشون میکردم یه ساعته آمادش کنند و هم به موقع استادم رو که شماره تماسی هم ازش نداشتم پیدا میکردم؟ یه راه حل این بود که به بابام بگم پایان نامه رو ببره صحافی و بعد ببره دانشگاه، و اگر توی اون فاصله یکی از دوستام رو تو خوابگاه گیر میاوردم، بابام بره دنبال اون خوابگاه و ببرش دانشکده که دوستم بره پیش استاد فلانی دلبر و یه دلیل قانع کننده برای اینکه خودم نیومدم بیاره و... &lt;em&gt;بمیری سمیرا که دیگران بخوان اینطوری کارهای تو رو انجام بدن&lt;/em&gt;...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-2366895408816780352?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/2366895408816780352/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=2366895408816780352&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/2366895408816780352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/2366895408816780352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/02/4.html' title='مثل جودی که بالاخره گفت یتیم بوده! (4)'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-6327012012144226261</id><published>2007-02-16T12:05:00.000+03:30</published><updated>2007-02-16T14:28:01.816+03:30</updated><title type='text'>مثل جودی که بالاخره گفت یتیم بوده! (3)</title><content type='html'>ترجیح دادم کار پروژه رو انجام بدم به این امید که شاید شد یه جوری آن درس مبارک رو هم انتخاب کنم. رفتن به خونه متقارن شد با وقوع یک حادثه بد که جان و روان ما را بهم ریخت. و تمرکزم رو از دست دادم. به هر صورتی اون شب کار خوندن کتابها و گزینش مطالب لازم تا حدی پیش رفت و همزمان یه سری ترجمه از عزیزی که اول ذکر عزتشان رفت، می رسید. تا ساعت 12.30 که قسمت اعظم ترجه هایی که دست مترجم سوم بود پس از تماسهای مکرر با تاکسی رسید. حالا هم دستخط رو نمی تونستم راحت بخونم و هم چیزی نمی فهمیدم و از طرفی بعضی لغتها هم انگلیسی مانده بود که باید خود مبارکم معادل سازی می کردم. تا اینکه دیدم گریه از فاجعه دومی، رمقی برای چشمهام نذاشته و با این درد چشم بهتره کمی بخوابم؛ یک کم؛ نیم ساعت؛ حالا شاید هم یک ساعت؛ زود پا میشم...&lt;br /&gt;خواب موندم! صبح ادامه تایپ رو شروع کردم. وقتی دیدم خیلی بیخوده، رهاش کردم که مطالبی که برای صفحه آرایی می خواستم آماده بشه، مرتب کنم. از طرفی چون پسر جماعت اونم از نوع خوابگاهیش رو باید از خواب بیدار کرد وگرنه به قول سر صبحشون نمیشه اعتماد کرد، زنگ زدم به موبایل همون آدم خوشحال که شب قبلش از دوستش گرفته بودم. مشترک مورد نظر خاموش میباشد...&lt;br /&gt; با عجله زنگ زدم به دو تا از رفیقهاش که به خاطر کنفرانس، رفته بودن هتل پردیسان. که وااسفا! یه جوری بیدارش کنید. یه ساعت، دو ساعت، سه ساعت، گذشت پیدا نشد. به ناچار خودم شروع کردم با سرعت لاک پشتی انجام دادن بخشی از کار. تا اینکه یکی از مهربانانی که از خودش و دوچرخش گفتم، و موبایل نداشت و صبح زود از خونه زده بود بیرون و دست من رو از زمین و زمان کوتاه کرده بود، خودش زنگ زد که جلد آماده است. مشکل رو بهش گفتم ولی عزیز دل کلاس داشت. قرار شد تا بعد کلاس برسم دانشکده که یه خاکی توی سرم بریزم. از طرفی جایی هم برای رفتن نداشتیم و کامپیوتر انجمن علمی هم نمی دونم چرا دیگه وجود نداشت. تنها گزینه یک آزمایشگاه بود که بچه هایی که کلیدش رو داشتن، هتل پردیسان بودن و یه کلید هم که روز قبل با هوشمندی ازشون گرفته بودم، داده بودم به همون آدم خوشحال که حالا پیداش نبود. و تا اون موقع نشستم مثلا به کمی صفحه ارایی.( بماند که بعد فهمیدم که وقتی که گذاشتم اگر هم نگذاشته بودم باز هم همون قدر وقت برای صفحه آراییش در دانشکده صرف میشد.) در همین فاصله مطالب رفیق شفیق داستان خوشبختانه تایپ شده و بدبختانه پر از لغت ترجمه نشده به دستم رسید. خلاصه هر چی تایپ شده و ترجمه شده بود گذاشتم روی هم و از خیر باقیمانده هم گذشتم که یه چیزکی به دست استاد فلان برسانم که فقط به من وقت دفاع بده. تا بعد اون پایان نامه رو با یک نمونه کاملش جایگزین کنم. تا رسیدم دانشکده و دوست دوچرخه سوار رو یافتم خیلی دیر شده بود، به پیشنهادش جلد پایان نامه رو بردم پیش استاد که آقا ما الان میریم پرینت میگیریم میاریم. با اکراه قبول کرد و گفت فقط زودتر.&lt;br /&gt;در راه دانشگاه بودم که یه اس ام اس با شماره ناآشنا برام رسید که می گفت از صبح منتظرتونم. کی میان؟ این اس ام اس فقط می تونست مال اون آدم خوشحال باشه، من که شماره اش رو توی گوشیم دخیره کرده بودم!؟ بله دوست ایشون شماره رو به من اشتباه داده بود...&lt;br /&gt;خلاصه اون دوست دوچرخه سوار کنکوری یه کم به من و این آدم خوشحال یاد داد چی کار کنیم. و من و آدم خوشحال نشستیم سر پروژه و متوجه شدم که اطلاعات ناچیز من از نرم افزار word از ایشون هم بیشتره. من با کیبورد و ایشون با موس همزمان صفحه ها رو درست می کردیم. هر فصل که صفحه ارایی میشد به دو می بردم برای پرینت که تا وقته کار صفحه آرایی بقیه اش رو انجام بدیم. شانس آورده بودم که آزمایشگاهی که توش بودیم توی زیرزمین بود و در جدید دانشکده به بانک cd نردیکتر شده بود. و من فقط باید یک طبقه پله و یه راهروی طولانی و مسیر در خروجی تا بانک cd رومی دویدم تا به پرینتر برسم اگر ازمایشگاه توی گروه خودمون در طبقه سوم، راهروی وسط بود و در دانشکده سر جای اولش، من تا حالا مرده بودم از بس که دویده بودم.  هربار با لبخند ملیحی از آقای رمضانی می خواستم فایلی رو که می ریختم روی کامپیوترش برای من پرینت بگیره و پیش خودش نگهداره تا قسمت بعدی رو بیارم.&lt;br /&gt;فاجه دیشب اوج گرفت. یک فاجعه دیگه هم در همین حین رخ داد و من رو بیچاره کرد. یعنی من به طور همزمان سه تا فاجعه رو پیش می بردم که هیچ کدوم حاضر نبود به اون دو تای دیگه امون بده که جلو بیان تا حل بشن و من وسط دعوای این سه فاجعه دیگه جونی برام باقی نمونده بود. بعضی شکلها و نمودارها رو حذف کردم که پرینت صفحات  زودتر آماده بشه؛ همین طور بعضی از قسمتها رو که نمی فهمیدم عنوانش در سطح دوم یا سوم و یا چهارم جای میگیره. چه پایان نامه ای شد!&lt;br /&gt;ساعت دو شده بود ولی هنوز کار پرینت کاغذهام تمام نشده بود. رفتم اتاق استاد فلانی که بگم بچه تو راهه. در اتاق ایشون هم قفل بود. اما برگه ساعت حضور نوید این رو میداد که شاید بشه عصر دیدش. خوشحال شدم گفتم اینطوری میگم: استاد! از کی منتظرم که پایان نامه رو تحویل بدم. مرتیکه ما رو همین طور کاشتی کجا رفتی؟ پایان نامه آماده شد. استاد هنوز نبود. وای! یاد پیش ترم افتادم. رفتم اتاق میرزای و از توی شلوغی با بلاهت تمام توجهش رو به خودم جلب کردم که تا کی وقت دارم پیش ترم کنم. گفت تا امروز. گفتم تا کی هستین که استاد راهنمایم رو پیدا کنم که برگه رو ببرم پیشش (یعنی شرکتش، پارک علمی فناوری یا هر جای دیگه که میشد پیداش کرد، تازه اگر توی جلسه نبود و موبایلش رو جواب میداد.) امضا کنه، گفت: تا همین الان...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-6327012012144226261?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/6327012012144226261/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=6327012012144226261&amp;isPopup=true' title='8 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/6327012012144226261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/6327012012144226261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/02/3.html' title='مثل جودی که بالاخره گفت یتیم بوده! (3)'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-2129962226654817827</id><published>2007-02-16T11:14:00.000+03:30</published><updated>2007-02-16T14:37:54.561+03:30</updated><title type='text'>مثل جودی که بالاخره گفت یتیم بوده! (2)</title><content type='html'>خوب اول باید مساله صحافی حل میشد که بفهمم صحافی چیه؟ چه جوری صحافی می کنن؟  برای صحافی کردن کجا باید برم؟ چه قدر طول میکشه؟ آیا صحافی چیز خوبیه؟ آیا با حقوق بشر مطابقت داره؟&lt;br /&gt;بعد از طی 4باره ی سه طبقه پله های دانشکده فهمیدم که مفاد روی جلد چی باید باشه و یکی از دوستان و دوچرخشون زحمت سفارش جلد رو کشیدند. من هم در همین فاصله دنبال مترجم بودم. بعد از پیگیری تلفنی، یه مترجم ناز پیدا شد که موبایل نداشت که راحت پیداش کنم، اینترنت نداشت که متن رو اینترنتی براش بفرستم، اهل تایپ کردن نبود و دستی می خواست تحویل بده، کامپیوتر نداشت که مطالب رو روی سی دی بهش بدم و خونشون هم قاسم اباد بود که نه نزدیکم بود و نه اونجاها رو بلدم و بیرون از خونشون هم که یه سری میخواست بره، آخرای فرامرز عباسی بود که چندان فرقی به حالم نمی کرد و ترجمه ها رو هم در صورتی که اون شب پرینت می کردم و بهش تحویل می دادم، 5شنبه صبح به من میداد. اما من دنبال یکی بودم که هر قسمتی رو که ترجمه میکنه، اینترنتی  بهم برسونه. که بخونمش ببینم: یک: اصلا به دردم می خوره؟ دو: تا وقته یاد بگیرمش. سه: ازش ایده بگیرم که برای اضافه کردن مطالب بعدی باید دنبال چی باشم.&lt;br /&gt;خوب این گزینه هم که سوخت. یکی از رفیقان شفیق هم تا شب قرار بود خبر بده که کامپیوتر سوختش  با یک جدید جایگزین میشه یا نه. که بتونه برام ترجمه کنه. بالاخره یک سری از مطالب رو دادم به همین رفیق شفیق که در نهایت دست نویس بهم بده تا صبح و یه نفر دیگه هم بخش دیگری بهش سپرده شد که تا شب اون هم دست نویس بده که نصف شبم رو بذارم اونها رو تایپ کنم. مساله بعدی صفحه آرایی بود که به اندازه صحافی برام گنگ و غریب بود. وقت یادگرفتنش رو نداشتم و از طرفی می خواستم همزمان که من مطلب آماده میکردم یکی دیگه پیدا بشه که قبلیها رو صفحه آرایی کنه. (این شرایط  رو در پس زمینه ای با دو ویژگی در نظر داشته باشید. من شایان هستم و خداییش مثل بقیه افراد قبیله شایانا دنبال راه حلهای غیر پولی و از طرفی دانشکده اونقدر با جدیدیها جایگزین شده در این مدت فسیل شدن من، که هیچ کسی رو نمی شناسم که کمکی بکنه.) تنها بچه های کامپیوتری که می شناختم درگیر یه کنفرانس بودند که فرداش قرار بود برگزار بشه. (بله دیگه کسی که اهل فعالیتهای دانشجوییه، رفیقهاش هم طبعا همین طورین و همیشه درگیرن.) از طرفی می دونستم اگه کنفرانسی باشه، فردا پیدا کردن استاد فلانی که پایان نامه رو بهش بدم و یافتن استاد پروژه و استاد دفاع که فرمی که استاد فلانی لازم الامضا می دانست برام امضا کنند، کار حضرت فیل خواهد بود. بالاخره یک آدم خوشحال پیدا شد که قرار شد تا فردا صبح بهش مطالب رو برسونم که اون زحمت صفحه آرایی اش رو بکشه. با اینکه هیچ اعتمادی به دودره نکردن این آدم نداشتم، چاره دیگه ای هم نبود.  در این فاصله فایل پایان نامه یکی از بچه ها یافت شد که کار صفه آرایی رو خیلی می تونست جلو بندازه. خیالم کمی راحت شد که پس کار زیادی از این آدم خوشحال نمی خوام و از باری که بر دوشش گذاشتم، کمی کمتر شد.  (که ما هم کمتر خجالت بکشیم!)&lt;br /&gt;باز هم سر میرزایی شلوغ و اگر می خواستم سراغ پیش ترم رو بگیرم، زمان زیادی رو از دست میدادم. پس بهتر بود آن درس مبارک را انتخاب کنم و اگه پیش ترم انجام شد، حذفش کنم. ولی، وای ی ی ی ی ی ی ی ی&lt;br /&gt;چون انتخاب واحد نکردم، تنها به صورت ویژه می تونستم حذف و اضافه کنم، یعنی باید می رفتم پیش میرزایی، یعنی اگه پیشش نرم، به صورت عادی هم نمی تونستم این واحد رو بگذرونم، اگر هم وقتم رو برای انتخاب این واحد تلف می کردم، برای پروژه وقت کم می آوردم، یعنی در هر صورت از فارغ التحصیلی حالا حالاها در می ماندم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-2129962226654817827?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/2129962226654817827/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=2129962226654817827&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/2129962226654817827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/2129962226654817827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/02/2.html' title='مثل جودی که بالاخره گفت یتیم بوده! (2)'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-4044121169845876263</id><published>2007-02-16T11:13:00.000+03:30</published><updated>2007-02-16T11:15:16.118+03:30</updated><title type='text'>مثل جودی که بالاخره گفت یتیم بوده!</title><content type='html'>محض اطلاع دوستان و دشمنانی که می خواهند از حال غریب و مرموز اینجانب اطلاع پیدا کنند:&lt;br /&gt;ماجرا از افتادن احمقانه یک درس در ترم پاییز سال پیش شروع میشه که به نوعی من رو بدبخت کرد. چرا که تعداد واحدهای باقیمانده به 25 تا رسید و از طرفی این درس بیخود پیش نیاز VLSI بود که شرح مصیبتش در ادامه خواهد آمد. خلاصه عیشم برای تمام کردن درسها در ترم زمستان آن سال منقص گشت و مجبور شدم به خاطر یک واحد، اون ترم فازغ التحصیل نشم. و 6واحد برام بمونه. از اونجاییکه درس مبارک VLSI تنها ترمهای زوج ارائه میشه. من 3ه واحد انتخاب کردم و باز سه واحدم موند. تنها چاره این بود که نمره هام همه رد بشه و درس مبارک کذا رو پیش ترم کنم. که این هم منوط به دفاع پروژه بود و آن هم وابسته به تنبل نبودن من. خلاصه ترم تموم شد و سه واحد طی یک سری عملیات انتحاری من الجمله دزدیدن گزارش کار دو تا از بچه ها از باکس استاد در دفتر گروه جلو چشم منشی گروه، اصلاح و مرمت و کپی و اسکن و پرینت گرفتن بعضی قسمتها طی شد. تا به زمان انتخاب واحد ترم کنونی رسیدیم و صرافت از این موضوع که چند روز بیشتر برای پروژه ای که هیچ غلطش رو نکردم باقی نمونده تا نمره اش رد بشه و بتونم آن درس مبارک را پیش ترم کنم. به مدد یکی از دوستان عزیز و کمک وافرش برای ترجمه، بدبختیها شروع شد. تا برسد به گردآوری مطالب دیگه؛ تا دوشنبه شب که برم پیش استادم واون بگه تو تا یکشنیه 29 بهمن تموم نمی کنی که بتونی ارائه بدی و من بگم چرا استاد تموم میکنم و اون بگه خیلخوب پس برو از استاد فلانی وقت بگیر. و من خوشحال و خندان برم پیش استاد فلانی و با افتخار بگم اومدم وقت دفاع بگیرم و ایشون بگن پایان نامه ات کو؟ و من با چشمان وحشتزده بگم هنوز آماده نیست (چرا که می خواستم بعد از ارائه با فراغ بال بهش بپردازم) و ایشون بگه عزیزم دیروز آخرین مهلت آوردن پایان نامه بوده ...&lt;br /&gt;به هر قیمتی بود استاد فلانی رو راضی کردم که به من تا ظهر فردا وقت بده. گفتند باشه ولی نمی رسی. گفتم چرا استاد می رسونمش. درحالیکه نه ترجمه ها کامل بود، نه مترجم کافی در اختیار داشتم و نه تسلط خودم بر انگلیسی از عهده ترجمه برمی آمد و نه کتابهایی که در نظر داشتم بخونم، خونده بودم و نه تالیفاتی که می خواستم با هوش و درایت خودم اضافه کنم آماده بود . که هم بشه مطالب رو بهم ارتباط داد و مهمتر اینکه نتیجه گیری کرد. یعنی من هنوز ایده ای برای اینکه ، خوب آخرش چی، نداشتم. راهروی آموزش هم فوق العاده شلوغ و نمیشد اصلا به میرزایی دسترسی پیدا کرد که بفهمم برای پیش ترم باید چه کنم و زمان حذف و اضافه هم داشت می گذشت...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-4044121169845876263?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/4044121169845876263/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=4044121169845876263&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/4044121169845876263'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/4044121169845876263'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/02/blog-post_16.html' title='مثل جودی که بالاخره گفت یتیم بوده!'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-4774200104059534498</id><published>2007-02-12T08:42:00.000+03:30</published><updated>2007-02-12T09:26:02.659+03:30</updated><title type='text'>بعد از 30 سال</title><content type='html'>- زن ازرفتار مرد انتقاد می کند.&lt;br /&gt;مرد می خندد و در عین حال که نشان میدهد توضیحی برای کارش ندارد، دست به شوخی می زند.&lt;br /&gt;زن از اینکه مرد با شوخیهایش نشان میدهد عصبانیتش جدی گرفته نشده، خشمگین تر میشود.&lt;br /&gt;زن همیشه از شنیدن شوخی در هنگام عصبانیت، آزار می بیند.&lt;br /&gt;مرد برای تلطیف فضا می خندد.&lt;br /&gt;زن این طور برداشت می کند که مرد هم درباره قضاوت بر عملکردش حق را به زن داده و در عین حال سهل انگارانه از کنار موضوع گذشته.&lt;br /&gt;زن به انتقادهای مسلسل وارش حتی در موارد جزیی ادامه میدهد.&lt;br /&gt;مرد مایل نیست که جزء جزء اعمالش به وسیله زن نفی شود.&lt;br /&gt;مرد عصبانی میشود.&lt;br /&gt;بحث بالا می گیرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-مرد با یک پاکت وارد می شود.&lt;br /&gt;زن جنس مرغوب و به میزان کم می خواهد.&lt;br /&gt;مرد پیاز درهم، با قیمت نازل، به مقدار زیادی خریده.&lt;br /&gt;بحث بالا می گیرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- سالگرد ازدواج یا نوروز فرا میرسد.&lt;br /&gt;مرد به یاد ندارد.&lt;br /&gt;با یادآوری زن لبخند میزند و گونه او را می بوسد.&lt;br /&gt;مرد هیچ گاه به صرافت گرفتن هدیه برای زن نمی افتد.&lt;br /&gt;زن از مرد دلگیر می شود.&lt;br /&gt;زن بر سر موضوعی کوچکی گر می گیرد.&lt;br /&gt;مرد او را حساس و بهانه گیر می خواند.&lt;br /&gt;بحث بالا می گیرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- مرد کت را به گوشه ای پرت می کند.&lt;br /&gt;مرد از اینکه به رفتن به میهمانیهای خانوادگی زن مجبور بوده، گرفته است.&lt;br /&gt;زن از رفتار مرد در میهمانی شاکی میشود.&lt;br /&gt;مرد از اینکه زن از خانواده خود جانبدار می کند ناراضی میشود.&lt;br /&gt;بحث بالا می گیرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن و مرد معتقدند مشکلات ناچیزی در زندگی پیش می آیند که خود به خود بر اثر گذر زمان حل میشوند!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-4774200104059534498?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/4774200104059534498/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=4774200104059534498&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/4774200104059534498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/4774200104059534498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/02/30.html' title='بعد از 30 سال'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-8092217312270805087</id><published>2007-02-11T21:06:00.000+03:30</published><updated>2007-02-11T21:38:43.382+03:30</updated><title type='text'>بهانه</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;هیمن که یه مدتی به هر دلیل ننویسی، منتظر یه حادثه یا اتفاق تکان دهنده و محیرالوقوع میشی برای شروع دوباره. یا منتظر اینکه به کشف خاصی نایل بیای، الهامات ویژه ای به تو بشه، به دانش یا تجربه منحصر به فردی دست پیدا کنی یا شاید همین بهانه ای که امشب دست داد.&lt;br /&gt;حسام نه تنها همیشه برام دوست خوبی بوده، و هر چی هم از طرف من دودر شده باز مثل این مامانها که بچشون همیشه بچشون باقی میمونه، من اونقدر دوستش بودم که هر از گاه ازم خبری بگیره. با وجود اینکه درگیر کنکور فوقش هم هست. و حسام به جز خودش، دوستانش هم -به قول این اراذل اوباش مهندس فردوسی به تهران رفته و &lt;a href="http://withmywife.blogfa.com/"&gt;وابستگانشان&lt;/a&gt;- به طرز لانچیکویی متعهد و وفادار و اهل اخلاق و محبت هستند. طوری که حتی اگر مناسبات نزدیک و عاطفی قابل توجهی هم باهشون نداشته باشی، اونقدر با مرام هستن که حالت رو جویا بشن و به درخواست کمکت نه نگن. حساب کتاب فایده و چگونگی جبران توسط طرف مقابل رو هم هیچ وقت ندیدم بکنن.&lt;br /&gt;بی ربط بود؟ بهانه یعنی همین...&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: تو که به خاطرت دارم سعی میکنم وقتی داغونم، نزنم به کوچه، چوب نشم، خشک نشم، حرف، بزنم، نزارمت برم؛ شاید باعث شدی این وبلاگ بیچاره رو هم هی رها نکنم!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-8092217312270805087?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/8092217312270805087/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=8092217312270805087&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/8092217312270805087'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/8092217312270805087'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='بهانه'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-116603108780093046</id><published>2006-12-13T20:59:00.000+03:30</published><updated>2006-12-13T21:01:27.843+03:30</updated><title type='text'>با کمترین هزینه</title><content type='html'>می دونین چطور میشه حس تلخ و گس یه تن فروش رو تجربه کرد؟&lt;br /&gt; پیش کسانی که اونها رو دلسوز و امین و دانا می دونید و قبولشون دارید، مشکل جدی رو مطرح کنید که دلتون نمی خواد کسی ازش اطلاعی پیدا کنه به ویژه که بیانش اعتبار، آبرو یا احترامتون رو لااقل از نظر خودتون پیش دیگران می تونه خدشه دار کنه؛ و از طرفی تبدیل به یک معضل مساله ساز شده و شما راه حلی برای راحت شدن از دستش پیدا نمی کنید.&lt;br /&gt; بعد که اونها یه بار برای دیدن و همراهی شما وقت بذارن و بعد که شما فراموش بشین و اونها غرق مسایل خودشون یا مشکلات مراجعان جدیدشون بشن، شما احساس دستمالی شدن همون تن فروش رو دارید!&lt;br /&gt;دیگران لذت عریان بودن شما رو بردن، حس کنجکاوی تحریک شدشون هم آسوده شده و در آخر، &lt;br /&gt;این علیه که مونده با حوضش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاورقی: نیت خیر اون بنده خداها رو تکذیب نمی کنم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-116603108780093046?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/116603108780093046/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=116603108780093046&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116603108780093046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116603108780093046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/12/blog-post_13.html' title='با کمترین هزینه'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-116542959737865360</id><published>2006-12-06T21:55:00.000+03:30</published><updated>2006-12-06T21:56:37.380+03:30</updated><title type='text'>اعتراف</title><content type='html'>همیشه این ورزشهای کره ای و ژاپنی به نظرم خنده دار و حتی تا اندازه ای بیخود بود. اما واقعا لذت دارن. در جریان تمرینات این رشته های ورزشی است که می فهمی روی اعضای بدنت اصلا تسلط نداشته ای. اینجاست که می فهمی تمرکز یعنی چی.&lt;br /&gt;وقتی که با اجرای دستورات مربی در چند دقیقه، به قول اون انرژی منفی رو از بدنت خارج میکنی و چشمانت رو که باز میکنی احساس می کنی از خوابی بیداری شدی که خستگی ات رو کاملا برطرف کرده، واقعا حالی می بری!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-116542959737865360?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/116542959737865360/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=116542959737865360&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116542959737865360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116542959737865360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/12/blog-post_116542959737865360.html' title='اعتراف'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-116542947422523617</id><published>2006-12-06T21:13:00.000+03:30</published><updated>2006-12-06T21:54:34.236+03:30</updated><title type='text'>خوش بیاری</title><content type='html'>رفتن به خونه دوستان متاهل، اغلب اوقات هوس ازدواج رو در من بیدار میکرد. تغییری که نتیجه اش خونه ای باشه از آن خودم. که درباره وسایل خونه، طرز چیدمان و سیاستهای داخلی آن –از نقطه صفر- خودم تصمیم گرفته باشم یا در تصمیم گیریش مشارکت حداکثری داشته باشم. و  در نهایت احساس کنم فضای خصوصی بزرگی دارم که در آن احساس آرامش می کنم و از این حس مالکیت لذت ببرم. با تعویض خونمون این اتفاق کم و بیش رخ داد و برآیند کار، چیزی رو که در پی اش بودم تقریبا به من داد. خوب شد به خاطر این آرزو دست به کارهای خطرناک نزدم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-116542947422523617?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/116542947422523617/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=116542947422523617&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116542947422523617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116542947422523617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/12/blog-post_06.html' title='خوش بیاری'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-116542692588052886</id><published>2006-12-06T21:11:00.000+03:30</published><updated>2006-12-06T21:12:05.893+03:30</updated><title type='text'>مزاحم</title><content type='html'>همیشه دلخوشیهای کوچکی هست که باعث میشه آدمی همچنان به رشته زندگی چنگ بزنه. مثل انگور شیرینی که موجب شد اون بنده خدا خودش رو به درخت انگور دار نزنه.&lt;br /&gt;کاش همون دلخوشیها هم نبود!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-116542692588052886?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/116542692588052886/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=116542692588052886&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116542692588052886'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116542692588052886'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='مزاحم'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-116222817377379066</id><published>2006-10-30T20:36:00.000+03:30</published><updated>2006-10-30T20:39:33.786+03:30</updated><title type='text'>تشابه</title><content type='html'>مثل انگشت کردن تو سوراخ بینی که فرد ممکنه بهش عادت کنه و اون رو بی‌دلیل، صرف لذتی که می‌بره و اعتیادی که نسبت بهش پیدا کرده انجام بده، به فکر کردن راجع به خودم معتاد شدم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-116222817377379066?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/116222817377379066/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=116222817377379066&amp;isPopup=true' title='15 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116222817377379066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116222817377379066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/10/blog-post_30.html' title='تشابه'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-116174565057291472</id><published>2006-10-25T06:36:00.000+03:30</published><updated>2006-10-25T06:44:12.263+03:30</updated><title type='text'>پیامبر من</title><content type='html'>"یک نفر آمد &lt;br /&gt;تا عضلات بهشت &lt;br /&gt;دست مرا امتداد داد."&lt;br /&gt;دوستش داشتم؛&lt;br /&gt;باورش داشتم؛&lt;br /&gt;ایمانش رو؛&lt;br /&gt;"یک نفر آمد که نور صبح مذاهب در وسط دکمه های پیرهنش بود.&lt;br /&gt;از علف خشک آیه های قدیمی&lt;br /&gt;پنجره می بافت."&lt;br /&gt;قبولش داشتم؛&lt;br /&gt;و تک تک کلماتش رو با تمام وجود، سرمیکشیدم؛&lt;br /&gt;"یک نفر آمد کتابهای مرا برد.&lt;br /&gt;روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید.&lt;br /&gt;عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد.&lt;br /&gt;میز مرا زیر معنویت باران نهاد.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;فرصت ما زیر ابرهای مناسب&lt;br /&gt;مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه&lt;br /&gt; حجم خوشی داشت."*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک بار از من خواست روی میز دراز بکشم.&lt;br /&gt;گفت در رو به آرومی قفل می کنه و هیچ کس نمی فهمه.&lt;br /&gt;یادم نیست چه دلیلی داشت؛ اما قطعا استدلال معنوی پشت کارش خوابیده بود؛ یعنی همون چیزی که اعتماد من رو به سمت خودش جلب کرده بود؛ شاید خواهش کرده بود آفریده محبوبش روی میز دراز بکشه تا  مهری بشم و بر من نماز بخونه؛ تا محبوبش رو تقدیس کنه؛ تا در من "حق" رو ببینه، همون طور که درباره خودش می گفت "انا الحق".&lt;br /&gt;شاید تنها به خاموشی دستگیره در بود که اعتماد نکردم و خواسته اش رو اجابت نکردم وگرنه به او و احتیاط و همه جانبه نگری و مصلحت اندیشی اش به ویژه درباره خودم یقین داشتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز بود که توی یه فیلم به عینه دیدم وقتی کسی روی میز خوابانیده بشه چقدر از قدرت دفاع و تسلط بر بدنش کاسته میشه و چقدر ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*قسمتهایی از شعر سهراب&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-116174565057291472?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/116174565057291472/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=116174565057291472&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116174565057291472'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116174565057291472'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/10/blog-post_25.html' title='پیامبر من'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-116161636490581686</id><published>2006-10-23T18:41:00.000+03:30</published><updated>2006-10-23T19:22:43.446+03:30</updated><title type='text'>روم کم شد!</title><content type='html'>درست همون موقعی که فکر می کنی توصیه های بابات خنده داره و مامانت بیخود نگران توست، و درست همون موقع که فکر می کنی احمق نیستی؛ می فهمی که هم مامان بابات حق داشتند و هم تو خیلی احمقی.&lt;br /&gt;آخه آدمی که هنوز تا حدی تازه کاره، پنج بعدازظهر روز آخر ماه رمضون، تقاطع رضا و بلوار بعثت رو وقتی چراغ راهنما زرد شده با دوچرخه رد میشه؟ &lt;br /&gt;معلومه دیگه چی شد؛ تصادف کردم. الان هم تایپ کردن با کمی درد همراهه و این و اون ور دستم قلمبه های کوچیک و بزرگ دراومده. شانس آوردم مشکل جدی برام پیش نیومد. بماند که دوچرخه ام خیلی خراب شد و الان جرأت ندارم تو خونه درباره بردن دوچرخه به تعمیرگاه حرفی بزنم که بفهمم عمق فاجعه چقدر بوده!&lt;br /&gt;لاستیک جلوش مثل تو کارتونها بیضی شده!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-116161636490581686?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/116161636490581686/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=116161636490581686&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116161636490581686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116161636490581686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/10/blog-post_23.html' title='روم کم شد!'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-116110191989710854</id><published>2006-10-17T19:00:00.000+03:30</published><updated>2006-10-17T20:08:44.926+03:30</updated><title type='text'>ساده! تو اهل کدام دیاری؟!</title><content type='html'>- سرم درد می کنه! هیچی نمی فهمم! فقط دارم فکر می کنم این پنج سال چیکار کردم؟ پنج سال تمام! یا نه؛ ناراحتی و احساس پشیمونی برمیگرده به سال دوم دبیرستان. وقتی که یکی از بچه های جمع دوستانمون توی کلاس،  از اولین تجربه اش از ارتباط نزدیک با دوست پسرش تو خلوت می گفت، که روز پیش اتفاق افتاده بود و او هنوز موضعگیری مشخصی نداشت. نمی دونست کار بدی کرده یا نه. فکر کنم با مطرح کردنش پیش ما می خواست در شکل گیری یه احساس مناسب نسبت به اون ماجرا کمکش کنیم.&lt;br /&gt; کار خاصی نکرده بودند. اینطوری که خودش تعریف می کرد پسرک در حالیکه او رو به دیوار تکیه داده بوده و می بوسیدش، دستش رو به زیر پیرهنش برده بود. همین! همین!&lt;br /&gt;با شنیدن این ماجرا من چی کار کردم؟ من و یکی دیگه از بچه ها رابطمون رو با اون قطع کردیم. راستش اون موقع فکر می کردم با یک فاحشه فرقی نداره. &lt;br /&gt;- اما من چرا یاد این مساله افتادم؟ می خواستم این واقعه رو پیوست بدم به ماجرای بیرون کردن یکی از بچه های سازمان دانشجویان مهندسی از دفتر.  و در ماجرای نهایی بگم از ماست که بر ماست. اما نه! اون بار اشتباه نکردم. حقش بود. وقتی همون رو دور زده بود و رفته بود پیش بالاییها خودش رو لوس کرده بود و پشت ما بد گفته بود و فاتحه ما به خصوص من رو با کارشناسیهای قشنگش خونده بود و کاری که قرار بود با هم انجامش بدیم قصد کرده بود که تنهایی با چابلوسی به پایان برسونش، چی کار باید می کردم؟&lt;br /&gt;- حالا این بار من طرد شدم؛ من رانده شدم. بعد از پنج سال عمر گذاشتن، از زندگی عقب موندن، حرص خوردن، عصبانی شدن، گریه کردن، دوندگی و همه چیزهای دیگه.&lt;br /&gt;تو سازمان دانشجویان یکدونه ذره، به حساب نمیام.&lt;br /&gt;بعد این همه مدت خودی، نیستم.&lt;br /&gt;به نظرات و پیشنهاداتت اعتماد که نمی کنن هیچ؛ وقتی در زمینه ای که یک سرش به تو بر می گرده، تصمیمی می گیری، اهمیتی نمی دهند هیچ؛ جلوت ظاهر سازی هم می کنند و باهت روراست نیستند. و نمیگن بهت شک دارن. یاغیگر می دونن تو رو و اهل باند و باند بازی. &lt;br /&gt;ساده بودم.&lt;br /&gt;هنوز هم ساده ام...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-116110191989710854?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/116110191989710854/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=116110191989710854&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116110191989710854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116110191989710854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/10/blog-post_17.html' title='ساده! تو اهل کدام دیاری؟!'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-116067293836720684</id><published>2006-10-12T20:37:00.000+03:30</published><updated>2006-10-12T21:02:20.400+03:30</updated><title type='text'>خیال کردیم خیلی باحالیم</title><content type='html'>خیال کردیم اگه بین درس و کار و فعالیت دانشجویی، فعالیت دانشجویی رو انتخاب کنیم؛ بین مادیات و معنویات معتیر اجتماعی و درد و دغدغه مندی، آخری رو انتخاب کنیم، خیلی باحالیم.&lt;br /&gt;می دونستیم دنیا رو کن و فیکون نمی کنیم، اما خیال کردیم به یه جاهایی می رسونیمش.&lt;br /&gt;خیال کردیم رشد می کنیم. خیال کردیم چیزهای ارزشمندی یاد می گیریم که در فضاها و شرایط دیگه بدست آوردنشون ممکن نیست.&lt;br /&gt;اما تنها یاد گرفتیم صبوری کنیم و در برابر امکاناتی که هی کمتر میشه، فضاهایی که تنگتر میشه و  وضعیتی که رو به سستی و رخوت میاره فقط انطاف پذیر باشیم.&lt;br /&gt;کم کم نیازهای جدیدی سربلند کرد. علاقه به دختران زیر پوستمون دوید. اما با جیب خالی نه به ازدواج میشد فکر کرد نه به دوستی.&lt;br /&gt; اختلافات با خانواده هم بالا گرفت. اما فقط غرورمون جریحه دار شد. چه آزادگی به دست آوردیم وقتی حتی نتونستیم از لحاظ مالی به بابامون وابسته نباشیم!&lt;br /&gt; نه معدل قابل قبولی از دانشگاه  داشتیم نه آنچه از فعالیت دانشجویی اندوخته بودیم به عنوان سابقه می تونستیم رو کنیم. خیال کردیم در آینده به این سوابق افتخار می کنیم اما ترجیح دادیم همه رو پنهان کنیم، همه چی رو تکذیب کنیم. تجربه کاری دیگه ای هم که نداشتیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیال کردیم اگربا کسی که در زندگی به ارتقای سطح فرهنگش پرداخته ازدواج کنیم خیلی باحالیم. حتی اگر ثروتی از پیش نداشته باشه و کار پردرآمدی در حال حاضر. یا اینکه اصلا زیبا نباشه، و از بدن دوست داشتنی برخوردار نباشه.&lt;br /&gt; خیال کردیم خونه اجاره ای، بی ماشینی، زندگی با صرفه جویی کاری نداره. خیال کردیم مقایسه کردن با خواهر و برادر یا دوستانی  که موقعیتی هم تراز ما یا پایین تر از ما داشتند اما الان از سطح زندگی بالاتر و میزان رفاه بیشتری برخوردارند، از شان ما به دوره. خیال کردیم با نقصها و زشتیهای همسرمون کنار میایم. خیال کردیم لذت جنسی به ویژگیهای زمینی کاری نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیال کردیم مشکلات ما از مسایل مهمتر و عمیقتری باید ناشی بشه...&lt;br /&gt;خیال کردیم دیگران قدردان فداکاریهای ما در انتخابهامون هستند...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-116067293836720684?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/116067293836720684/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=116067293836720684&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116067293836720684'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116067293836720684'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/10/blog-post_12.html' title='خیال کردیم خیلی باحالیم'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-116015583010191197</id><published>2006-10-06T20:53:00.000+03:30</published><updated>2006-10-06T22:44:28.316+03:30</updated><title type='text'>کی؟؟؟</title><content type='html'>دلم یکی رو می خواد بزرگتر از همه آدمهایی که می شناسم. اما به بزرگی خدا هم نباشه. چون درسته می خوام آدم نیازمندی نباشه اما نیاز رو لمس  کرده باشه. می خوام درد انسانی رو تجربه کرده باشه نه اینکه از روی علم و قدرتش به اون آگاهی و اشراف داشته باشه. یه چیزی کوچیکتر؛ عینی؛ زمینی. یه آدمی شاید مثل قهرمان کتاب "همه می میرند" سیمون دووبوار که هزار سال شاید بیشتر بود که زنده بود.&lt;br /&gt;یه آدمی که اگه خیلی پیشش غر بزنم، اگه خیلی به خودم فحش بدم یا اگه من رو بارها و بارها ببینه با اضطرابم، تردیدم، عدم اعتماد به نفسم، نگران این نباشم که از چشمش بیفتم. &lt;br /&gt;یه کسی که حوصله داشته باشه، وقت داشته باشه، من رو دوست داشته باشه. همش من رو تایید کنه، من رو بهترین در نوع خودم بدونه، برای همه کم کاریهام بهم حق بده. شاید تجسم حب ذاتم در لباس یه انسانی به جز خودم. &lt;br /&gt;شاید یه سرخ پوست خیلی بزرگ که فقط من بتونم ببینمش و همه جا با من باشه و حضورش به من قدرت و اعتماد به نفس بده. درست مثل یه کارتون زمان بچگیمون که هدیه عموی یه پسر بچه به اون چنین موجودی بود. کجا رفت رویاهای کودکی...&lt;br /&gt;"رند پارسا" یه بار از یه کوه نوشته بود که اگه پشت سر آدم باشه چه خوبه. بهش گفتم همینها رو می نویسی که فداکاران سینه چاک رو قطار می کنی برای خودت. نه؛ نه هیچ کدوم از این شوالیه های شجاع...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-116015583010191197?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/116015583010191197/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=116015583010191197&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116015583010191197'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/116015583010191197'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='کی؟؟؟'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115834011301110804</id><published>2006-09-15T20:37:00.000+03:30</published><updated>2006-09-15T21:27:25.740+03:30</updated><title type='text'>به م.ب</title><content type='html'>این نوشته رو برای تو می نویسم عزیز که تازه پارسال وارد دانشگاه شدی، به گمانم قبل از ورود به دانشگاه ارتباط چندانی با پسرها نداشتی، از طبقه متوسطی و از شهری اندازه مشهد یا کوچکتر از اون. مثل اغلب دخترهای ایرانی بزرگ شدی و مثل اونها از تجربه هایی که میتونه آگاهی اجتماعی کافی به فرد بده، بی نصیب بودی و حالا تنها، بی مهابا، باشتاب و بدون مهارت و اطلاعاتی که بتونه پشتوانه تو قرار بگیره، وارد بازی شدی.  &lt;br /&gt;بدون اینکه احتیاط کنی، با سادگی و صداقتی که هنوز باکره است و از واقعیتهای کثیف و تلخ جامعه آبستن نشده می خوای با همه ارتباط برقرار کنی. در حالیکه قواعد و قراردادهای اجتماعی رو در جایی که دست و پاگیر و بی معنی به نظرت میرسه کنار می گذاری. و حالا دیگه فقط توی دانشگاه بازی نمی کنی و شیطنت و کنجکاوی، تو رو به فضاهای کاری هم کشونده. و همین جاست که من رو نگران کرده.&lt;br /&gt;بالاخره توی دانشگاه اکثر همبازیهای تو هم سن و سال خودت هستن و هنوز خیلی کوچیکن برای اینکه آگاهانه و با طرح و تصمیم قبلی مسبب وارد شدن آسیب جدی به تو بشن. منظورم آسیب هایی است که معمولا ذاتش چندان وخیم و بحرانی نیست بلکه هزینه ای که ناچار میشی بابتش به جامعه بپردازی، جدی است و گاهی غیر قابل پرداخت. یعنی هر چی هم تلاش کنی، مقروض و بدهکار خواهی بود. و همیشه گناهکار. حالا که میدان بازی پیچیده تر و خطرناکتری رو انتخاب کردی، من نگران توام. &lt;br /&gt;البته این نگرانی نمی تونه کمکی به تو بکنه...&lt;br /&gt;تو به اطلاعات احتیاج داری. هر دختر دیگری هم به جد به چنین اطلاعاتی نیاز داره. مهم نیست که برای کسبشون زمان، حوصله و علاقه داری یا نداری؛ باید براشون وقت بذاری. همون طور که برای آگاهی به روشهای جلوگیری از بارداری یا ارتباط سالم و بی خطر جنسی باید وقت بذاری، در زمینه ارتباطات و مراودات اجتماعی هم لازمه دانشت رو تقویت کنی. چون هزینه بیشتر رو همین دخترک میده و نه طرف مقابلش.&lt;br /&gt;تنها بازی نکن. ممکنه پشیمون بشی یا اینکه شرایط سخت و پراسترسی رو سپری کنی که با همفکری و همراهی یکی دو تا دوست هم جنس خودت می تونستی راحت تر پشت سر بگذاری. یه بار همین جا نوشتم عاشق شدن آدم رو از جنگ سگی زندگی عقب میندازه. انگشت تو چشم هنجارها و قواعد و ارزشهای جامعه کردن هم می تونه تو رو به همین بلا دچار کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر دلت می خوای بازی کنی، قبلش ببین چی کار میکنی؛ چی میدی و چی به دست میاری.&lt;br /&gt;من هم هیجان رو دوست دارم، خطر کردن رو و اینکه اون جور که دلم میخواد رفتار کنم، اما گاهی ممکنه ببینی ارزشش رو نداشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115834011301110804?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115834011301110804/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115834011301110804&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115834011301110804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115834011301110804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/09/blog-post_115834011301110804.html' title='به م.ب'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115833480227366130</id><published>2006-09-15T19:08:00.000+03:30</published><updated>2006-09-15T19:24:10.413+03:30</updated><title type='text'>هدیه تولد</title><content type='html'>دیروز به تولد سه سالگی یه کودک عزیز دعوت شده بودم.&lt;br /&gt; با اینکه خودش و شرکت توی جشن تولدش رو خیلی دوست داشتم، ماتم گرفته بودم که براش چه هدیه ای بخرم.&lt;br /&gt; میشه یه اسباب بازی خرید.&lt;br /&gt; اما چی می تونستم بگیرم که بین خیل اسباب بازیهای عالی و گرونقیمتی که داره به چشمش بیاد؟&lt;br /&gt;چیزی که بتونه خوشحالش کنه و با دیدنش، اون رو پرت نکنه یه گوشه یا مامانش نده به بچه همسایه؟ &lt;br /&gt;درسته باباش از مهمونها با اصرار خواسته بود هدایای کوچیک و ساده ای بخرند و هدف رو فقط دور هم بودن و یه سری تعارفات همیشگی مطرح کرده بود، اما نمیشد که.&lt;br /&gt;یه اسباب بازی کوچولو با مارک "لگو" خریدم.&lt;br /&gt; نهایتش اتفاقی که پیش بینی میکردم می افتاد دیگه.&lt;br /&gt;موقع باز کردن هدایا شد. &lt;br /&gt;دلم نمی خواست اونجا حضور می داشتم.&lt;br /&gt; نوبت هدیه بابا و مامانش رسید.&lt;br /&gt; یه جفت دمپایی پلاستیکی زرد رنگ. &lt;br /&gt;همین هدیه بیشتر از تمام هدایا مورد استقبال اون کودک قرار گرفت...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115833480227366130?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115833480227366130/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115833480227366130&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115833480227366130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115833480227366130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/09/blog-post_15.html' title='هدیه تولد'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115807878879165679</id><published>2006-09-12T19:34:00.000+03:30</published><updated>2006-09-12T20:16:55.006+03:30</updated><title type='text'>کدوم بهتره؟</title><content type='html'>- وقتی به هنر خاصی به ویژه موسیقی یا ورزش خاصی به خصوص تیمی زیر نظر یه استاد یا مربی نپرداخته باشی، یا طی دوران تحصیل شاگرد مثبتی که سر کلاس حواسش به درسه ، همون جا از معلم درسها رو یاد میگره و در کلاس حضور فعالی داره نبوده باشی، احتمالا گواهینامه رانندگی گرفتن برات سخت میشه.&lt;br /&gt;چون برای اولین بار میشه که تحت کنترلی. زیر فشار قرار میگیری که دقت و تمرکز کامل داشته باشی، که حواس و اعضای بدنت رو هماهنگ با هم بکار بگیری. اولین بار میشه که کوچکترین حرکت تو مهم میشه. جزیی ترین کنش یا واکنشت. و دیگه خودت تنها نیستی که به خودت حق بدی گاهی کند باشی یا اشتباه کنی...&lt;br /&gt;تجربه خوبیه! احساس میکنی برای دیگری مهمی. انگار براش عزیزی. اگر هنرمندی حرکات انگشتانت، اگر ورزشکاری ضربان قلب و تنفست و اگر تمرین رانندگی میکنی حرکت دقیق پای تو بر کلاج مهم میشه. در همه اینها آرامش تو مهم میشه، اینکه فکر ناراحت کننده ای آزارت نده وعصبیت نکنه. تجربه خوبیه که کسی قدم به قدم با تو همراهی کنه و بگه چی کار کنی، در شرایطی که به کاستیها و تواناییهای تو اشراف داره، می دونه کجا اشتباه میکنی، چرا اشتباه میکنی و چطور باید اشتباهت رو رفع کنی. تو تنها به حال فکر میکنی چون کس دیگه ای هست که حواسش به فردای تو باشه. یکی دیگه هست که برای تو برنامه بریزه، پس خیالت راحت!&lt;br /&gt;- نمی دونستم یه دوچرخه سوار می تونه اینقدر تنها باشه. خوب؛ یه اضطرابی همراه آدمه، شرم از اینکه جلوی دیگران بخوری زمین و ترس از ماشینی که از روبرو به سمت تو میاد یا ماشینی که صداش، نزدیک شدنش رو از پشت سر به تو خبر میده. و تو بی پناهی...&lt;br /&gt;تمرین رانندگی از دوچرخه سواری به مراتب مشکل تر است (دوچرخه فقط چند دنده ساده داره که تعویضشون مثل خاله بازی میمونه)، اما در تمرین رانندگی که با سرعت کم میری، صرفا توانایی این رو داری که به ماشینت صدمه بزنی و هر چه تلاشی کنی، آسیب قابل توجهی متوجه خودت نخواهد بود. در حالیکه روی دوچرخه تنهایی و حتی محفظه بسته ای مثل اتاقک ماشین نیست که تو رو کامل از فضای بیرون جدا کنه و لااقل آرامش تنها بودن رو بهت بده. با تنهایی مواجهی که به راحتی میتونه مورد تعرض دیگران قرار بگیره!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115807878879165679?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115807878879165679/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115807878879165679&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115807878879165679'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115807878879165679'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/09/blog-post_115807878879165679.html' title='کدوم بهتره؟'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115769914832381427</id><published>2006-09-08T10:35:00.000+03:30</published><updated>2006-09-08T11:18:33.510+03:30</updated><title type='text'>اعظم خانم؛ شبیه واقعیت</title><content type='html'>سریال "نرگس" اون قدر مشکل و ضعفهای عیان داره که صحبت راجع بهشون بحث بر سر بدیهیات خواهد بود. برای همین می خواستم در نقدش تنها به یک نکته جالب اشاره کنم؛ شخصیت "اعظم خانم". زنی ساده، مطیع، با اراده ضعیف و نوسان شدید احساسات. که وقتی به خاطر غلیان روحی گاه به گاهش مستأصل میشه و تهدید به انجام عملیات انتحاری میکنه، اعضای خانواده اش و بیننده ها می دونن زمان زیادی نخواهد گذشت که عشق و علاقش بر عصبانیتش غلبه کنه، طاقتش تموم بشه، از مواضعش عقب بشینه و تصمیماتش رو لااقل تا یه مدتی به تعویق بندازه.&lt;br /&gt;شخصیت منفعلی که بین ماجراهایی که دیگران از جمله شوهر و پسرش به وجود میارن بیهوده دست و پا میزنه که بنیان خانه ای را که از پای بست ویران است حفظ کنه که فرو نریزه. آخرش هم هیچ کار نمی تونه بکنه مگر تاثیرات کوچک و ترمیمهای موقتی که به قیمت از جان گذشتگی می تونه فراهم بیاره.&lt;br /&gt;تحت تاثیر دیگران به ویژه شوکت یا بهروز، تصمیم می گیره، پشیمون میشه، تغییر جهت میده و خودش بر سر تصمیم خودش نمی ایسته، نمی تونه دلیل بیاره و از خودش و عملکردش دفاع کنه و راحت میشه قانع و به قولی خرش کرد.&lt;br /&gt;خوشحالم که تا اینجای سریال طلاق نگرفته و امیدوارم که تا آخرش هم این کار رو نکنه. البته سریال ایرانی است و اصلا چنین اتفاقی نخواهد افتاد. شوکت، یا باید سر به راه بشه یا بمیره یا به هر طریق خواسته و ناخواسته دیگری از زندگی وی بره؛ ولی بهرحال اعظم خانم باید بمونه و صبوری کنه و منتظر باشه که کارگردان یا در عالم واقع خدا یه کدوم از این کارها رو بکنه.&lt;br /&gt; این جور زنها هیچ وقت طلاق نمی گیرن؛ به خاطر حفظ آبروی خود و خانوادشون و به خاطر ممانعت از پاشیدگی خانواده. اونها تنها می تونن با محروم کردن همسرانشون از ارتباط جنسی باهشون –که در این فیلم از ابتدا شاهدش بودیم- و بی توجی به اونها، مقابل به مثل کنند و سرشون رو با نوه ها و زندگی بچه هاشون گرم کنند یا هر چه بیشتر برای انجام فرایض دینی وقت بگذارن که مشکلاتشون کمی قابل تحمل بشه.&lt;br /&gt;اگر هم تصمیم به طلاق بگیرن همه مثل اعظم خانم نمی تونن مطمئن باشن که مشکل مادی نخواهن داشت. اما مشکل جدی تر اینه که آنقدر زندگیشون رو وقف خانوادشون کردن و آنقدر از جامعه فاصله گرفتن که دیگه توانایی و جرات اینکه نقشهایی که در بازی اجتماعی سالها به شوهرانشون واگذار کرده بودن دوباره به عهده بگیرن، ندارن. مدتهاست تجربه و دانش اجتماعیشون به روز نشده و مدتهاست فراموش کردن که به خاطر چیزهای دیگری به جز اعضای خانوادشون مثل خودشون، می تونن زندگی کنن.&lt;br /&gt;مهرانه مهین ترابی اون قدر این نقش رو طبیعی بازی میکنه و مثل ثریا قاسمی اغراق در کارش نداره که باورش می کنم و دلم میگیره...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115769914832381427?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115769914832381427/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115769914832381427&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115769914832381427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115769914832381427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/09/blog-post_08.html' title='اعظم خانم؛ شبیه واقعیت'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115764605268858922</id><published>2006-09-07T19:49:00.000+03:30</published><updated>2006-09-07T20:27:37.893+03:30</updated><title type='text'>ای ول خودم!</title><content type='html'>میدوم؛ صبحها، چون برای شب دویدن یک پایه مذکر میخواد که دستم ازش کوتاه است. از صدقه سر احمدی نژاد برای فرار از آفتاب باید 4 صبح از خواب بیدار بشم که اوایل خیلی برام سخت بود. همپا هم ندارم و تنها میدوم. غریبه مونثی اونجا پیدا نکردم که پابه پای من بتونه بدوه. رقابت با غریبه های نامحرم هم  ممکن نیست چون در ساعتی که من میدوم مسیر از مرحمت شهرداری به اجبار زنانه میشه و از حضور اونها پاک.&lt;br /&gt;هر روز صبح که از خواب بیدار میشم میگم امروز نرم، ولی اگه بخوام حالی به خودم بدم و نرم که هر روز همین بساطه. از طرفی اگه نرم روز بعدش دویدن سخت میشه. پس پا میشم. وقتی میخوام شروع به دویدن کنم، میگم امروز ندوم فقط راه برم. اما به خودم نهیب میزنم از خواب نازت زدی که بیای مثل پیرزنها پیاده روی کنی که چی بشه؟ چه فایده ای داره؟ پس شروع میکنم. دور اول و دوم میگم کو تا آخرش؟ امروز کمتر بدوم. به خودم میگم حالا 10 دورش که چیزی نیست برم بعد درباره بقیه اش تصمیم میگیرم. اما میدونم که دارم خودم رو گول میزنم.&lt;br /&gt; دور پنجم که میرسه یا گرممه، یا سردمه یا دلم درد میکنه یا گشنمه یا خوابم میاد یا نفس کم میارم یا یه جوریم که خوددم هم نمیدونم اصلا چی هست. دیگه سر خودم رو گرم میکنم تا 10، 11 دور بشه، از اون به بعد هم دیگه چیزی نمونده تا 16 دور کامل. زشته؛ نباید از روز قبلم کم بیارم. یا از اول نمی دویدم یا دیگه کم نیارم.&lt;br /&gt;آخیش!!! بالاخره تموم میشه. اما می بینم خسته نیستم، کاش یک کم بیشتر می دویدم...&lt;br /&gt;هر روز همین بهانه ها تکرار میشه. اما هر روز همین بهانه ها باعث میشه کاری رو که میخوام، به انجام برسونم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115764605268858922?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115764605268858922/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115764605268858922&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115764605268858922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115764605268858922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/09/blog-post_07.html' title='ای ول خودم!'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115730813489382733</id><published>2006-09-03T21:54:00.000+03:30</published><updated>2006-09-03T22:12:24.153+03:30</updated><title type='text'>یا عاشق بشین یا زندگی کنین</title><content type='html'>به گمانم &lt;br /&gt;عاشق شدن کار هر کسی نیست. هر کسی توانایی اش رو نداره. نمی دونم یه قابلیت ذاتی است یا بعد از رسیدن به یه حدی از رشد اجتماعی فرد امکانش رو بدست میاره؟ فقط می دونم همه نمی تونن عاشق بشن. خود عشق هم نمی تونه کسی رو به اندازه ای که عاشق بشه نرم کنه، خم کنه.&lt;br /&gt;به گمانم&lt;br /&gt;رابطه دوستانه و رابطه دوست پسر-دختری و ازدواج با رابطه عاشقانه فرق دارن و نباید آنها رو با هم اشتباه کرد. احساسات ما در هر کدام از آنها با دیگری متفاوت است و این روابط رو هم نمی شه براحتی به هم تبدیل کرد.&lt;br /&gt;به گمانم&lt;br /&gt;هیچ وقت، "عاشق نشوید اگر توانید". عشق فرد رو از زندگی عقب میندازه. پیر میکنه پیر. در حالیکه چیزی برای شما باقی نمیگذاره که در زندگی دستتون رو بگیره.&lt;br /&gt;وقتی ای دل به گیسوی پریشون میرسی، خودتو نگه دار&lt;br /&gt;  وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی، خودتو نگه دار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش یکی حرفم رو باور کنه...&lt;br /&gt;چی شد که یاد عاشقی افتادم؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115730813489382733?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115730813489382733/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115730813489382733&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115730813489382733'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115730813489382733'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/09/blog-post_115730813489382733.html' title='یا عاشق بشین یا زندگی کنین'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115725951783512438</id><published>2006-09-03T06:48:00.001+03:30</published><updated>2006-09-03T08:28:37.940+03:30</updated><title type='text'>قدم اول: مشق تنهایی</title><content type='html'>- مثل کودکی که وقتی می خواد از نظر غریبه ها پنهان بمونه، دستش رو جلوی چشمهاش می گیره و پلکها رو بر روی چشمها فشار میده؛ به گمان اینکه اگر اون کسی رو نبینه دیگری هم او رو نمی توه ببینه، من هم فکر می کنم کسی وبلاگ من رو نمی بینه و من تنها برای خودم می نویسم. این طوری شاید راحت تر باشم و راحت تر بنویسم...&lt;br /&gt;- به یکی از دوستانم که مثل خودم کنکوریه، پیشنهاد دادم به همراه چند تن دیگه یه وبلاگ گروهی داشته باشیم و در آن از پشت کنکور بنویسیم. از خستگی، ناامیدی، بی حوصلگی و یا اضطراب پشت کنکور. و به هم از طریق یادداشتهامون امید بدیم، انگیزه و انرژی.&lt;br /&gt;این دوست هنوز جواب من رو نداده. تصمیم گرفتم از وبلاگ خودم شروع کنم. و همین جا از پشت کنکور بنویسم. بی خیال اینکه کسی ممکنه یادداشتهام رو بخونه.&lt;br /&gt;اما اگه کسی بخونه چه اشکالی داره؟ شاید کسی اگه حال خراب من رو ببینه، بتونه با کامنتش باعث بهبود روحیه ام بشه. یا یادداشتی از من به درد یه کنکوریه دیگه بخوره.&lt;br /&gt;- چه فرقی میکنه؟ بنویس بی توجه به خوندن یا نخوندن دیگران.&lt;br /&gt;چرا اینقدر دیگران برای ما مهم باشن؟ و اینقدر به قضاوتهای اونها وابسته باشیم و به دنبال تاییدیه گرفتن از اونها درباره خودمون باشیم؟&lt;br /&gt;گاه فکر می کنم تا حدی در لباس پوشیدن و برخوردهای اجتماعیم به خودم آزادی میدم. اما می بینم که چطور ویژگیهای غالب جمعی که در آن قرار گرفتم، بر احساس من نسبت به عملکرد و رفتارهام تاثیر دارن. در جمع آدمهای ژیگول و اهل مد و کسانی که روابط خیلی راحتی دارن، من دختر دبیرستانی، سنگین رنگین و بچه مثبت به حساب میام و در جمع ساده پوشان، تیره پوشان، وابستگان حکومت و مذهبیون، جلف و سبک و عجیب و چه بسا زننده جلوه می کنم. نمی دونم این جماعت به من چطور نگاه می کنه، مهمه اینه که گمان من از نتیجگیری اونها این طور است و از هر دو پیش بینی کمی معذب میشم...&lt;br /&gt;- اصلا اولین مشق کنکورم، مشق تنهایی است. و کمرنگ کردن نقش و تاثیر تاثر دیگران بر زندگی و احوال خود.&lt;br /&gt;مشق اینکه در سن و سال من دیگران کجا بودن (و هستن) و چه می کردن (و می کنن) -در چه مقطع تحصیلی درس میخوندن، چه قدر درآمد داشتند، ازدواج کرده بودن یا نه، رانندگی میکردن یا نه، آرایش می کردن یا نه، چقدر زبان بلد بودند یا تواناییشون در نوشتن تا چه حد بالا بوده- برام مهم نباشه! می تونم بگم به من چه؟ می تونم مرتب خودم رو با بقیه مقایسه نکنم؟ می تونم از اینکه گاه به گاه خودم رو عقبتر از دیگران احساس کنم، عذاب نکشم؟ میتونم به اینکه اگه امسال کنکور قبول نشم چه خیته، زشته، فکر نکنم؟&lt;br /&gt;- همون طور که دوری جستن از جمع ویژگی بعضی از انسانهاست، بعضی دیگر هم از تنهایی خویش می گریزند، نه فقط برای تاییدیه گرفتن در سراغ جمع میرن که شادی و آرامش و احساس امنیت را هم در جمع می جویند. یا اونچه که در زندگی به دنبالش هستند، به گمانشون در جمع میابند. &lt;br /&gt;کسانی که وابستگی زیادی به حضور دیگر انسانها برای تامین لذت و آرامششون ندارن، احتمالا خودشون رو بیشتر دوست دارن، قبول دارن و اتکا به نفسشون بیشتره.&lt;br /&gt;از تمرین تنهایی می نویسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115725951783512438?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115725951783512438/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115725951783512438&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115725951783512438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115725951783512438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/09/blog-post_03.html' title='قدم اول: مشق تنهایی'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115380459015166621</id><published>2006-07-25T08:44:00.000+03:30</published><updated>2006-07-25T09:22:27.026+03:30</updated><title type='text'>ما بهتریم</title><content type='html'>- چند روز میشه ننوشتم؟ چی بنویسم؟ وقتی خواستم وبلاگ راه بندازم، گفتم شروع کنم به نوشتن بعد وقت می گذارم که مطالعه کنم. مثل پسری که زنش می دن سر به راه بشه و دست از اعتیاد یا خلافهای دیگرش برداره، من هم گفتم بنویسم همت برای مطالعه هم پشت سرش میاد. اما نیومد. هنوز برای نوشتن مطلبی در اینجا، از زمان عهدم با خودم، حتی یک خط هم نخوندم. به جز کتاب نخوندن دیگه این مدت چه کار مفیدی انجام دادم؟ شما چی؟&lt;br /&gt;- لذت خوابهای طولانی، خوابهای از سر بیخیالی رو نچشیدیم؟ به همراه جمعی از دوستان با ماشین تمام خیابونهای بالا شهر یا لیلاقهای اطراف شهر رو بارها و بارها از حضور خودمون مستفیض نکردیم؟ نرفتیم کافی شاپ یا جایی برای ناهار و شام که اسکناسهای نازنین رو روی میزهای اونجاها جا بگذاریم؟ ساعتهای متمادی با تلفن صحبت نکردیم، چت نکردیم، وبگردی نکردیم؟ فیلم "ازدواج به سبک ایرانی" یا "سوغات فرنگ" ندیدیم؟ شهریه یه ترم دیگه دانشگاه آزاد رو جور نمی کردیم (برای رشته ای که دوستش نداریم یا براش آینده شغلی نمی بینیم)؟ ناراحت واحدهای افتادمون نبودیم؟ دنبال استادها برای نمره نمی گشتیم که از مشروطی نجاتمون بدن؟ پیش دکترمون نرفتیم که داروی ضد اظطراب یا افسردگی جدید بگیریم؟ عمل زیبایی نداشتیم؟ آمار تصادفات رو با ماشین بابامون بالا نبردیم؟ گوشی موبایل جدید نخریدیم؟ از لباسهایی که جدیدا مد شده چی؟ &lt;br /&gt;- از دست والدینی که  اونقدر که دلمون می خواد به ما آزادی نمی دن، رنج نبردیم؛ (همون والدینی که اموراتمون از پول توجیبی که از اونها میگیریم میگذره)؟ سیگار و آه نکشیدیم که بگیم ما درد داریم؟ تاوان ایستادگی برسر بلندی مو و آرایش غلیظ و نشستن با نامحرمان در فضای سبز دانشگاه و آب بازی کردن با اونها، رقصیدن با صدای بلند اسپیکرها در تشکلهای دانشکده یا تحصن و اعتصاب و بهم ریختن و شکستن و کتک زدن و کتک خوردن هامون رو نمی دادیم؟&lt;br /&gt;- اونهایی رو که چند سال از ما کوچکترند در ک نمی کنیم. به نظرمون در مقایسه با ما جلف و سبک مغزند. لوسند. مصرفگرا، لذتگرا و فردگرا هستند. مطالعه ندارند. تنبلند. سطحی اند. ریشه ندارند. دغدغه های کوچیک و ناچیز و زودگذر دارند. دردهاشون واقعی نیست. اصیل به نظر نمیرسه.&lt;br /&gt;- اونهایی هم که نسل قبل از ما به حساب می یان، خیلی دور ورداشته بودن. جوگیر بودند. ساده بودند. راحت، زندگی و جوانیشون رو از دست می دادند. ایده آلیست بودند. واقیتهای زندگی رو نمی دیدند. آرمانگرا بودند.&lt;br /&gt;- ما بهتریم؛ ما ازهمه بهتریم؛ مگه نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: پیشنهاد می کنم یه سری به وبلاگ شبنم فکر بزنین (نه به این خاطر که به یک مطلب من لینک داده) مشتریش میشین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115380459015166621?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115380459015166621/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115380459015166621&amp;isPopup=true' title='14 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115380459015166621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115380459015166621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/blog-post_25.html' title='ما بهتریم'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310657347920726</id><published>2006-07-17T06:49:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T11:32:23.966+03:30</updated><title type='text'>سینما، لنگه کفشی در بیابان</title><content type='html'>درسته یکی یه دونه بودن خوبه اما گاهی آدم رو مجبور به انجام کارهایی میکنه که دلت نمی خواد مثل دیدن فیلم "آتش بس".)&lt;br /&gt;با اینکه کارهای تهمینه میلانی جای انتقاد خیلی زیادی داره، با اینکه ایرادهای فنی زیادی به کارش وارده، با اینکه در انجام همون رسالتی که خودش رو نسبت بهش متعهد می دونه -فمنیسم- هم (به نظر من) گند میزنه و در فیلمهاش فمنیسم را به سطح بسیار پایینی تنزل میده و بساط به مسخره کشیدنش رو فراهم میکنه، با اینکه فیلمهاش خیلی شعاریه، و در اونها خیلی اغراق میکنه و سعی نمیکنه با یک کم ظرافت و تعمق پیام فیلمش رو یه جوری برسونه که بیننده بپذیره، با اینکه با انتخاب کلیشه های تکراری و سطحی، شخصیت پردازی اش افتضاحه، بازیگرهاش سیاه (آنتی فمنیست) یا سفید (فمنیست) هستند و زیادی زنها رو برحق میدونه، با اینکه فکر میکنه فیلم اجتماعی میسازه ولی راه حلهاش –مثلا در واکنش پنجم- علاوه بر سطحی بودن حتی در جامعه لیبرالی مثل آمریکا هم پیاده نمیشه، و با اینکه فکر کرده دفاع از زنان حتی به قیمت به سخره گرفتن دوجنسیها و خنگ نشان دادن آنها خیلی ارزشمنده و روشنفکر بازیه،&lt;br /&gt;اما مشکلی رو در روابط زن و مرد باز کرده بود که با وجود سادگی ظاهریش بسیار دردسر سازه، تازه است و زیاد روش کار نشده.&lt;br /&gt;حرفهای نگفته زیاده که سینما میتونه مجال خوبی برای پرداختن بهشون باشه مثل مشکلات زن و مردها در رابطه جنسیشون که با وجود گستردگیش هنوز تابوست؛ یا مسایل و اختافات زن و شوهرهایی که بیست، بیست پنچ سال از ازدواجشون گذشته. تقدیس نهاد خانواده باعث شده تصور کنیم مشکلات زوجین فقط مربوط به سالهای اول ازدواج است و بعدش همه چی گل و بلبل میشه و یا اینکه ازدواج یعنی پیوندی که تا مرگ باقی بمونه یا عشق و عاشقی ولذت (به ویژه لذت جنسی) و هیجان مال جوانهاست، تنها حق جوانهاست. مثلا راحت می تونیم بپذیریم که مادر و پدرمون طلاق بگیرن فقط به خاطر اینکه دیگه مثل گذشته همدیگر رو دوست ندارن و دیگه هم رو تامین نمی کنند؟ و دوباره ازدواج کنند؟ (چون ما هم به اندازه ای بزرگ شدیم و چه بسا زندگیهای مستقل هم داریم، که بچه طلاق به حساب نیاییم.) چه اشکالی پیش میاد اگر این اتفاق بیفته؟ اگر هم پیش بیاد الزاما وضع بدتر از الان میشه؟) احتمالا ما و حتی والدین ما هم نمی پذیرن. چون مگه بیکارن؟ کم دردسر دارن؟ &lt;strong&gt;این مساله آن قدرها هم مهم نیست&lt;/strong&gt;...&lt;br /&gt;مهم نیست همان طور که کودک آزاری و فرزند کشی و دختران فراری و خوشونت خانگی و خودسوزی زنان و حق آزادی بیان و حق شهروندی و خیلی چیزهای دیگه یک زمانی مهم نبود و &lt;em&gt;&lt;strong&gt;مساله&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;، ما به حساب نمی یومد. و رسانه ها نقش مهمی در جلب توجه ما به این مسایل بازی کرد. با وجود اینکه اقبال عمومی از تلویزیون در مقایسه با هر رسانه دیگری بیشتره، بهش نمیشه امید داشت؛ تلویزیون فقط قابلیت گندزدن داره. اما سینما میتونه؛ (البته اگر جریان کمرنگ و تاحدی گسسته اش رو در این زمینه قوت ببخشه و کیفیت آثار رو بالاتر ببره.) چرا که خوانایی آن برای عموم از روزنامه و اینترنت بیشتره ، از طرفی یک فیلم خوب اگر معروف بشه، هنوز میتونه مردم رو به سالنهای سینما بکشه. اگر هم مردم سینما نیان یا فیلم مجوز نگیره بالاخره به دست مردم میرسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: جایزه های کلانی که برای قرعه کشی بانکها یا محصولات بعضی از کارخانه ها در رسانه ها تبلیغ میشه، واقی است؟ واقعا همه اون جایزه ها رو میدن؟ در یک قرعه کشی عادلانه؟ (اگر اون قدر سود میکنند که چنین جوایزی بتونن بدن که &lt;strong&gt;الهی&lt;/strong&gt; بمیرن!) مردم باور می کنن؟ اصلا نهاد دولتی هست که روی صحت و سقم وعده وعیدهای اونها به مردم، نظارت داشته باشه؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310657347920726?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310657347920726/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310657347920726&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310657347920726'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310657347920726'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/blog-post_115310657347920726.html' title='سینما، لنگه کفشی در بیابان'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310448546515610</id><published>2006-07-17T06:15:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T11:29:51.116+03:30</updated><title type='text'>سارا رفت؟؟؟</title><content type='html'>هنوز باورم نمیشه سارا از ایران رفته باشه. نمی تونم به چگونگی گذر زندگی در نبود کسی که تا اینجای عمرم باهش توی یک خونه، یک اتاق، پشت یک میز تحریر، در یک مدرسه، یک راهنمایی، یک دبیرستان، یک کلاس زبان، یک دانشگاه، یک دانشکده، با دوستهای مشترک، شیطنها، سرگرمیها، دغدغه ها و رازهای مشترک بودم، فکر کنم. &lt;br /&gt;یک کم می ترسم...&lt;br /&gt;گریه امانم رو بریده...&lt;br /&gt;احساس می کنم سارا بیش از همه مال من بود؛ نباید بدون من می رفت...&lt;br /&gt;چه سخته خواهر آدم شوهر کنه... چه سخته خواهر آدم از پیشش بره...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: عکس وبلاگم عکس من و ساراست، سالها پیش، توی پارک ملت.&lt;br /&gt;آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست، خدایابه سلامت دارش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310448546515610?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310448546515610/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310448546515610&amp;isPopup=true' title='16 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310448546515610'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310448546515610'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/blog-post_115310448546515610.html' title='سارا رفت؟؟؟'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310379685373065</id><published>2006-07-17T06:04:00.000+03:30</published><updated>2006-07-25T09:11:09.320+03:30</updated><title type='text'>مدرنیته به سبک طبقه متوسط</title><content type='html'>- آماده کردن سبزی، نخود سبز، ذرت، لوبیا سبز، باقالی، کرفس، بادمجان، کدو، آلبالو، آلوی خشک، انواع مربا، ترشی، شوری، لواشک، برگه زرد آلو، آبلیمو، شاید حتی رب گوجه فرنگی، به علاوه فعالیتهای دیگر &lt;em&gt;مثل پاک کردن زعفران، غوره و لیمو امانی، پوست گرفتن و خلال کردن بادام و پسته. &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;- مهمونیهای خانوادگی با غدا پختن و ظرف شستن و نظافت خونه بزرگ پر از وسیله با حیاط و تراس و راه پله اش یا مهمانیهای پر حجم و پر دردسرمثل عروسی و تعزیه و سور سفر حج با سرگردانی توی بازارها برای خرید کادو و لباس یا الافی توی خیاطیهای بدقول و آرایشگاهای دوردر، دعوت کردن یک ایل مهمون، آخرش هم حساب اینکه کی چی آورد و چی نیاورد و کدورتها و قهر و آشتیها.&lt;br /&gt;- بارها و بارها سفر به شمال یا مشهد با ماشین و اقامت توی مهمانخانه یا فرش پهن کردن توی پارک یا یک میدون شهر و خمیازه کشیدن و خربزه خوردن و تکرار تنبلیها و بخش کرخت زندگی هرروزه.&lt;br /&gt;- سرگردانی توی مطب دکترها و بیمارستانها و داروخانه ها و مکانهای زیارتی و سفره های ابولفضل.&lt;br /&gt;- ثواب کردن در مراسم عزاداری رهبر و عاشورا، تاسوعا و رمضان و ده فاطمیه و دوره های قرآن و دیگهای شله زرد و شله و پلو قیمه و تازگیها هم شربت و شیر وعدسی کنار خیابانها.&lt;br /&gt;- وقت گذاشتن برای تعمیر ماشین ایرانی یا لگن کهنه خارجی، یا در آرایشگاه برای رنگ و فر و مش مو و تاتو و (مثلا) درمانهای پوستی و هزار کوفت و زهرمار دیگه که من نمی دونم و یا برای گشتن تمام شهر حتی برای خرید سبد پیاز و سیب زمینی.&lt;br /&gt;- انجام کارهای اداری که هر روز هم بر حجمشون افزوده میشه، تماشای تغییر رنگ چراغهای راهنما و ماشینهایی که مهربون کنار هم ایستادند و از هم دل نمی کنند.&lt;br /&gt;- طی کردن پروسه های طولانی تفکر و تعمق و تفحص با کمک تکنولوژیهای ارتباطی مثل تلفن و موبایل و اینترنت یا رعایت یک سری آداب ورسوم، برای پیوستن و نگهداری و گسستن پیوندهای اجتماعی مثل دوستیها و روابط فامیلی یا کاری و ازدواج.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن : توی خیابون وقتی یه ماشین قراضه، موتور یا وانت جلوی پام بوق میزنه لجم میگیره که یارو چقدر پرروست که خودش رو در حدی میبینه که با چنین وسیله نقلیه ای به ضیافتی دعوتم کنه؛ وقتی هم ماشین گرون قیمتی باشه باز هم لجم میگره و به نظرم میاد صاحبش خیلی وقیحه که فکر کرده حالا دو روز یه ماشین حسابی سوار شده حق داره برای من چراغ بده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310379685373065?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310379685373065/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310379685373065&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310379685373065'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310379685373065'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/blog-post_115310379685373065.html' title='مدرنیته به سبک طبقه متوسط'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310405382750944</id><published>2006-07-17T06:01:00.001+03:30</published><updated>2006-07-17T11:36:22.683+03:30</updated><title type='text'>بی نسبتی احمدی نژاد با تغييرات فرهنگی</title><content type='html'>- "نفس" به مردی که قراره به عنوان زن دوم یا دخترش، همراهش بشه تا بتونه به قندهار بره،&lt;em&gt; نزدیک میشه. برقع رو از روی صورتش بالا میزنه و ازش چیزی میپرسه. مرد در جواب، ازش میخواد که برقع رو به روی صورتش برگردونه و اعتراض میکنه که به عنوان ناموس (صوری) مرد، اگه مردم در این وضعیت ببیننش، میگن مرده غیرت نداره.&lt;/em&gt; (فیلم "سفر به قندهار")&lt;br /&gt;چی شد که پوشیدن برقع، (از روی فشار طالبان و ترس از آنها) اینقدر در سطح اجتماع نهادینه شد که وجود و عدم وجودش غیرت رو در مردان میتونست ثابت کنه؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;- &lt;em&gt;مبارز آمریکایی که در هیأت یک پزشک در افغانستان به سر میبرد، از طریق سوراخ بسیار کوچکی روی پرده ای که وی را از بیماران أناث اش جدا کرد،ه به معاینه آنها مشغول است. و با واسطه گری یکی از فرزندان کوچک بیمار، از بیمار سؤالات لازم را میپرسد. &lt;/em&gt;(فیلم "سفر به قندهار")&lt;br /&gt;برای منی که توی افعانستان زندگی نمیکنم، واقعا صحنه عجیبی بود. اما عجیبتر اینکه مردم طوری به محدودیتها و سانسورهای اعمال شده از طرف طالبان عادت کردند که مرد آمریکایی مجبوره با نفس در خفا صحبت میکنه. از ترس اینکه کسی اونها رو ببینه و به طالبان گزارش بده. با ورود یک پسر بچه آن دو صحبتشون رو قطع میکنند...&lt;br /&gt;- چطور میشه مردم یک جامعه تبدیل به &lt;strong&gt;سربازان گمنام&lt;/strong&gt; حکومت (یا قدرت برتر) و پاسداران اجرای احکام آن در جامعه به صورت خودخواسته بشن؟ چطور میشه مردم حاضر میشوند از خواسته خودشون اگر ناپسند حکومت باشه، حتی در جایی که دست حکومت از دسترسی و اعمال قدرت در آن کوتاهه ، بگذرند و دست به خودسانسوری بزنند ؟؟؟؟؟&lt;br /&gt;- مردم از شدت فقر و بدبختی ممکنه چنین رفتارهایی داشته باشند؟ یا اون قدر مظلوم واقع شدند و بهشون زور گفته شده و نقششون در تصمیم گیری برای خود و کشورشون نادیده گرفته شده که براشون طبیعی شده دیگری، براشون سیاست بچینه و خط مش تعیین کنه؟&lt;br /&gt;شاید هم طالبان از دل مردم سرزمین خودش بلند شده و انعکاسی (البته افراطی) از آن مردم بوده؟&lt;br /&gt;جواب به این سؤال احتیاج به داشتن اطلاعاتی از وضعیت فرهنگی و اجتماعی کشور مذکور قبل از حضور طالبان و البته پس از خروج آنها دارد. که من متأسفانه ندارم.&lt;br /&gt;حالا اگر فرض رو بر این بگیریم که فیلم تصویر درستی از افغانستان زمان طالبان به ما میده و عامه مردم در هنجارهای اجتماعی و مفاهیم فرهنگیشون از احکام و قوانین طالبان تاثیر گرفتند، یک سؤال پیش میاد: چطور ارزشها و هنجارهای اجتماعی تغییر میکنه؟ و چطور یک عاملی که با زور و فشار و تهدید و ارعاب به جامعه تحمیل شده، میتونه به حیطه ارزشها و هنجارهای اجتماعی وارد &lt;strong&gt;بشه؟شاید حامی فرهنگ مردمند و گاهی خود مردم به سهولت و بدون فکر و از سر کاهلی  باعث تغییرات ناخواسته فرهنگی میشوند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;- این توضیحات رو دادم تا درباره ایران فکر کنیم و دست به پیش بینی بزنیم که: با تغییرات موضع گیری دولت (جدید) نسبت به رعایت شؤؤنات اسلامی و حفظ مقدسات در جامعه، و محدودیتهایی که در این زمینه تاکنون ایجاد کرده یا خواهد کرد، مردم چه واکنشی نشان خواهند داد؟&lt;br /&gt;- راهنمایی و دبیرستان به جز مانتو و شلوار تیره، جوراب و کفشمون هم باید تیره می بود. اگر به کسی شک میکردند که جوراب سفید پوشیده، میگفتند پاچه شلوارش رو بالا بزنه و در صورتی که شکشون تبدیل به یقین میشد، مظنون، محکوم میشد. اگر کفشهای ورزشیمون سفید بود، برای زنگ ورزش کفشهامون رو باید با خودمون به مدرسه می آوردیم و فقط، در ساعت ورزش میتونستیم به پا کنیم. ناخنها هر چند وقت یک بار سر صف چک میشد که (لاک داشتن که گناه کبیره بود) بلند نباشه وگرنه قیچی به دستمون میدادند تا همون جا، کوتاهشون کنیم. لباس گرمی کف در زمستون استفاده میکردیم، محدودیت رنگ و طرح داشت و قد مانتوها باید حدودا وسط زانو و مچ میبود، نه کوتاهتر و نه بلندتر. بدتر از همه برخوردی بود که با مقنعه ها میشد. مقنعه باید حداکثر به اندازه یک بند انگشت از گردی صورت گشادتر میبود. که در بعضی موارد با ورود انگشت خانم ناظم به مقنعه افراد، این اندازه چک میشد و در صورت گشادتر بودن، همون جا نخ سفید و سوزن میدادند تا مقنعه دوخته تنگ بشه.&lt;br /&gt;دبیرستانی بودم که مانتو عبایی مد شد. مانتوهای تمام مشکی، بلند و فوق العاده گشاد. عین مانتوهای عرب. استقبال خیلی خوبی هم از این مدل شد.&lt;br /&gt;-این وضعیت غالبی بود که تا 4-5 سال قبل میدیدم. اما از آن موقع به بعد کم کم مانتو شلوارهای کوتاه با رنگهای روشن، انتخاب غالب شد، البته در فضاهای غیر آموزشی. (خوشبختانه دیگه از مشاهده وضعیت مدارس آن زمان بی بهره بودم، ولی قطعا تلطیف شده بوده) دیگه کفش سرخابی یا کیف سبز فسفری داشتن به نظر بسیاری از ما، نه عجیبه و نه الزاما نشاندهنده تمایل جلب توجه کردن صاحبشه و نه –به خصوص- بدکاره بودن وی.&lt;br /&gt;- مهم نیست سیاستهای دولت چه تغییری خواهد کرد، ولی آیا ما به دوره مانتوهای عبایی باز خواهیم گشت؟ شاید به رنگهای روشن و مانتوهایی که تا حد امکان کمتر دست و پاگیر باشن، &lt;strong&gt;عادت&lt;/strong&gt; کردیم و اگر مجبور به استفاده از رنگهای تیره و لباسهای گشاد و کاملا پوشیده بشیم، تا حد امکان تخطی و سرپیچی کنیم؟ شاید هم به اون وضعیت عادت کردیم همان طور که به وضعیت آینده، عادت خواهیم کرد؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310405382750944?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310405382750944/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310405382750944&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310405382750944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310405382750944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/blog-post_115310405382750944.html' title='بی نسبتی احمدی نژاد با تغييرات فرهنگی'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310358066239132</id><published>2006-07-17T06:01:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T07:16:50.063+03:30</updated><title type='text'>ناخوانی جامعه-4</title><content type='html'>&lt;strong&gt;یک قدم پیشتر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;- عزیزی که خیلی دلتون براش تنگ شده رو بعد از مدتها می بینید؛ دلتون نمی خواد بغلش کنید و ببوسیدش؟&lt;br /&gt;عزیزی در مقابل شما از شدت ناراحتی داره گریه می کنه؛ دلتون نمی خواد نوازشش کنید، شونه هاش رو در دستهانون بگیرید یا بدنش رو به بدنتون تکیه بدید؟&lt;br /&gt;(یا شاید خودتون عزیز دیگری باشید که دلتون بخواد در بر گرفته  بشید تا آرامش پیدا کنید.)&lt;br /&gt;حالا اگر عزیز کرده و عزیز شده از دو جنس مخالف باشند و جزو محارم هم به حساب نیان، دلشون غلط کرده چنین چیزی خواسته. این تمایل رو باید در خودشون سرکوب کنند و چه بسا از بروزش بهشون احساس گناه هم دست بده.&lt;br /&gt;اما این تمایل از عاطفه سرچشمه می گیره یا از قوه جنسی؟&lt;br /&gt;راجع به تشخیص منشا تمایلات خودتون اگر مشکل نداشته باشید، درباره دیگران چطور می تونید به یقین برسید؟&lt;br /&gt;(در روابط با هم جنس معمولا همیشه فکر خوب می کنیم؛ اما آیا درسته؟)&lt;br /&gt;- میشه ارتباطهایی داشت که در آنها جذبه جنسی اصلا وجود نداشته باشه و رابطه پاک باشه، مثل رابطه خواهر و برادری؟ اصلا چرا رابطه خواهر و برادری رو پاک می دونیم؟ آیا واقعا رابطه پاکی است؟ این احساس پاک رو در ارتباط با کسی که نمی دونیم خواهر یا برادرمون هست هم داریم؟&lt;br /&gt;ساختارهای اجتماعی و مذهبی ما رو طوری تربیت می کنند که نسبت به بعضی افراد که والدین، فرزندان، خواهر و برادر یا دیگر محرم ما حساب می شوند، احساسات جنسیمون رو کنترل و سرکوب کنیم، طوری که انگار از ابتدا اصلا وجود نداشته. و همین طور در برابر هم جنسهامون. &lt;br /&gt;پس این کنترل به صورت آگاهانه توسط خود ما هم در جایی که مایل باشیم میتونه صورت بگیره.&lt;br /&gt;- علاوه بر تقسیم افراد به محرم و نامحرم، حجاب هم به عنوان یه ابزار کنترلی به کار میره؛ اما خودش گاهی به تحریک کنندگی بیشتر کمک نمی کنه؟ نمونه افراطیش درباره کسانی است که تنها همسر و مادر رو جزو محارم به حساب می آورند و اعتقاد دارند حتی خواهر وفرزند دختر هم باید در برابر فرد موهاشون رو بپوشانند و مثلا دامن نپوشن. این دیدگاه خودش بر نگرش جنسی داشتن نسبت به اونها تاثیرگذار نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن : &lt;strong&gt;یه فحش کامپیوتری به فیلسوفها:&lt;/strong&gt; در سیستم عامل –یکی از درسهای رشته کامپیوتر- یک مساله داریم درباره فیلسوفان. که زندگی هر فیلسوف رو فکر کردن و غذا خوردن تعریف کرده. نسبت نارواتر اینکه آنها طی سالهای متمادی توافق کردند که اسپاگتی تنها غذای کمک کننده به فکر کردنشان است. در حل مساله باید به دنبال راه حلی بود که چنگالها طوری بینشون توزیع بشه که همه بتونن غذا بخورن و کسی گرسنه نمونه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310358066239132?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310358066239132/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310358066239132&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310358066239132'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310358066239132'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/4_17.html' title='ناخوانی جامعه-4'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310345513542541</id><published>2006-07-17T05:49:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T07:13:04.016+03:30</updated><title type='text'>اتفاق سگی</title><content type='html'>(فکر نکنید الان می نویسم تیم محبوب من از جام حذف شد و زندگی دیگر برای من معنایی ندارد!)&lt;br /&gt;اتفاق سگی یعنی اتفاقی که چند سال پیش برای ما افتاده و این روزها یک عده طفلک فلک زده دیگه رو درگیر خودش کرده، آزمون ورود به دانشگاهها.&lt;br /&gt;- رقابت در کنکور هر چه قدر هم سخت تر بشه، ناعادلانه تر بشه، شانس قبولی پایین تر بیاد و بیشتر به ثروت پدران وابسته بشه، باز هم از تعداد شرکت کننده هاش کم نمیشه. حتی اگر بخواد روی تمام جوانب زندگی ما و روی شخصیتهایی که در ما در حال شکل گرفتنه هم تاثیر بگذاره. طوری که وقتی دبستانی هستی، زندگیت توی کلاس زبان، کلاسهای فوق العاده مدارس غیر انتفاحی (که به خاطر همین کلاسهاش این مدرسه رو انتخاب کردی وا ینقدر پول بالای انتخابت دادی)، یا توی کلاسهای آزمون تیزهوشان و یا لای کتاب و دفترها برای اینکه جایگاه همه آشغالهایی که وارد مغزت کردند، مستحکم کنی، میگذره. راهنمایی و دبیرستانی که بشی هم تنها تفاوتش اضافه شدن کلاسهای المپیاد و کنکور به موارد فوقه. دیگه نه وقت چندانی برای بازی می مونه (به جز بازیهای رایانه ای که اون هم تکنولوژی جدید و باکلاسی است که در دنیای امروز باید ازش استفاده کنی)، نه برای مطالعه داستان و کتابهای غیر درسی دیگه یا روزنامه. ممکنه ناخنکی به هنر یا ورزش هم بزنی، اما در نهایت همه یک مشت ربات میشیم که عین کالاهای کارخونه ای شبیه همند و تنها یک کار از عهدشون بر میاد، درس خوندن. اون هم نه درس خوندنی که از روی علاقه و استعداد، &lt;strong&gt;انتخاب&lt;/strong&gt; شده باشه؛ هر چی که معلمها یا طراحان سوال کنکورها صلاح بدونند.&lt;br /&gt;- اما در غیر این صورت میشه مطمئن بود وارد دانشگاه میشی؟ (نج سال پیش با یک سال درس خوندن، کامپیوتر دانشگاه فردوسی میشد قبول شد، ولی راجع به الان نمی تونم نظر بدم.) &lt;br /&gt;- اگه دانشگاه قبول نشیم و از طبقه متوسط یا پایین جامعه باشیم یا خانواده سنتی و بسته ای داشته باشیم، چی میشه؟ یک دیپلمه کار خوب گیرش نمیاد، شأن و موقعیت اجتماعی بالایی نداره، اگه پسر باشه باید بره سربازی، دختر باشه از بین کسانی که سراغش میان یکی رو باید انتخاب کنه و ... (اصلا تصور اینکه چنین اتفاقی برام می افتاد، وحشتنکه! دانشگاه تنها گزینه موجه برای حضور اجتماعی برای اغلب دخترهاست.) از طرفی دانشگاه رفتن علاوه بر اینکه باکلاسه، جذابیت داره، تو میتونی آن چیزی رو تجربه کنی که زمینه اش در بخش دیگه ای از جامعه برای آدم فراهم نمیشه: ارتباط با جنس مخالف، تفریحات متفاوت و فعالیتهای سیاسی و اجتماعی و -در کل- فرهنگی گوناگون. حتی اگه رویای خارج رفتن ذهنت رو قلقلک میده، دانشگاه میتونه کمکت کنه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن : صفحه اصلی پرشین بلاگ یک فهرست کاربران داره. تقسیم بندی موضوعیش که باحاله، بماند. بخش جامعه به تجارت و بازرگانی، تاریخ، سازمانهای غیر دولتی، فلسفه و عرفان، و مذهب تقسیم میشه. یک بخش هم اسمش خانواده است که به شخصی، عمومی، وزندگی تقسیم میشه. &lt;em&gt;کم آوردم&lt;/em&gt;&lt;em&gt;!!!!!!&lt;/em&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310345513542541?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310345513542541/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310345513542541&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310345513542541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310345513542541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/blog-post_115310345513542541.html' title='اتفاق سگی'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310323686909093</id><published>2006-07-17T05:46:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T07:15:56.526+03:30</updated><title type='text'>ناخوانی جامعه-3</title><content type='html'>&lt;strong&gt;یک دوستی ساده&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;لابلای کتابهایی تاریخی ایران، چه اطلاعاتی راجع به روابط زن و مرد به دست می یاد؟ این اطلاعات به جز روابط خانوادگی یا روابط درباریان، شکل دیگری از رابطه رو هم در بر می گیره؟ منظورم روابط دوستانه زن و مرده، تاریخ از آنها هم چیزی گفته؟ اولین روابط دوستانه و برابر زن و مرد کی شکل گرفته؟ یا ما از چه زمانی از آنها اطلاعاتی داریم؟ روابطی که هر دو، خواهان ایجادش بودند و با تعاریف دوستی همخوانی داشته؟ روابطی که فقط برای لذت یک طرف رابطه نبوده؟&lt;br /&gt;دوستی أناث و ذکور،&lt;br /&gt;از چه سنی یا تا چه سنی مجازه؟ محدوده ارتباطی در هر سنی باید چقدر باشه؟ تا چه حد باید تحت کنترل و نظارت و در دید و دسترس باشه و تا چه حد آزادی عمل و ارتباط در خفا و خلوت به جاست؟ چه میزان هزینه دادن برایش قابل قبول و طبیعی به نظر میرسه؟ (هزینه اجتماعی یا هزینه فردی)&lt;br /&gt;آیا این رابطه ها به خود اشخاص مربوط میشه یا به شما هم مربوطه؟ تا چه اندازه در رابطه های دوست، خواهر، برادر، فرزند یا حتی همسرتون برای خودتون حق دخالت و اعمال نظر قائلید؟ دخالت نهادهای اجتماعی به چه صورت و در چه حدودی باید باشه؟&lt;br /&gt;این رابطه ها برای چه هدف و منظوری قابل قبوله؟ اگر صرفا به خاطر رابطه جنسی باشه، مشکلی داره؟ اگر در کل جذابیت و کشش جنس مخالف محور رابطه باشه چی؟ آیا تنها در صورتی که بخواد به ازدواج منتهی بشه، پذیرفته است؟&lt;br /&gt;آدمها مجازند چه تعداد از این جور رابطه ها داشته باشند؟ این رابطه ها تا کجا می تونه جلو بره؟ اگر کسی ازدواج کنه یا دوست دختر/پسر داشته باشه، می تونه رابطه های دیگش رو ادامه بده؟ یا می تونه رابطه های تازه ای رو ایجاد کنه؟ &lt;br /&gt;وفاداری به همدیگر یعنی چی؟ آیا قبل از ازدواج هم این وفاداری باید وجود داشته باشه؟ در چه صورت می گیم کسی به رابطه اش خیانت کرده؟ &lt;br /&gt;آیا رابطه های وابستگان شما با غیرت شما نسبتی داره؟&lt;br /&gt;این رابطه ها رو به عنوان کار &lt;strong&gt;خلاف&lt;/strong&gt;، برای خودتون یا دیگران روا می دارید؟ کار خلافی که اگر صورت بگیره، چه یک وجب چه صد وجب؟ آیا ارزشها و هنجارهای اجتماعی خاصی برای این دست رابطه ها وجود داره؟ آیا وظایفی از پیش تعریف شده ای هست؟ آیا این قواعد و هنجارها برای طبقات و اقشار مختلف متفاوته؟ آیا اصلا آنچه به عنوان ارزش موجوده، تبدیل به هنجار شده و افراد برای رعایتشون تحت فشارند؟ آیا هنجارهای درستی هستند؟ این هنجارها چگونه و توسط چه کسانی شکل می گیرند؟ &lt;br /&gt;اگر معتقد به وجود هنجارید، آیا شما از کسی که باهش دوستید یا می خواهید دوست بشید، عدول از این هنجارها رو می پذیرید؟ اگر خواهان رابطه بازتر یا بسته تر از آنچه شما در ذهنتون دارید باشه، قبول می کنید؟&lt;br /&gt;اصلا راجع به جنس مخالفتون یا دوستی با اون چه طرز فکری دارید؟ همشون دروغگویند؟ شما رو برای لذت یا برای پولتون می خواهند؟ همشون بیخودند؟ خلید می رید باهشون دوست می شید؟ این دوستیها همش براتون دردسره؟ آخرش هیچی نداره؟ بی ثباته؟ &lt;br /&gt; آیا رابطه أناث با ذکور به اندازه رابطه آنها با جنس خودشون، به خودشون مربوط نیست؟ آیا همون قدر که به چگونگی این رابطه ها فکر می کنید، اونها رو به چالش می کشید و خودتون یا طرف مقابلتون رو سین جین می کنید، در دوستی با هم جنسهاتون هم همین قدر ذهنتون درگیر میشه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310323686909093?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310323686909093/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310323686909093&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310323686909093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310323686909093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/3.html' title='ناخوانی جامعه-3'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310303147019731</id><published>2006-07-17T05:45:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T06:00:10.950+03:30</updated><title type='text'>ناخوانی جامعه-2</title><content type='html'>&lt;strong&gt;از بین چند فاکتوریل حالت &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;- به یک ضعیفه تو دانشگاه علاقمند شدید، دلتون می خواد ارتباطتون رو باهش بیشتر کنید، دلتون میخواد بفهمه دوستش دارید، میرین ازش جزوه میگیرین، به بهانه مناسبتهای خاص بهش ای-میل میزنید، به اردو یا افطاری بچه های رشته خودتون دعوتش می کنید، با ضمیر مفرد و به اسم کوچیک صداش میکنید، در اردو سعی می کنید مثل یک شوالیه شجاع مواظبش باشید تا خطی بر رخ یار نیفته...&lt;br /&gt;- می خواهید از یک ضعیفه جزوه بگیرید چون خوش خط و کامل می نویسه، می خواهید باهش در آزمایشگاه همگروه بشید چون زرنگه و گزارش کارها رو دودر نمیکنه، میخواهید به اردو دعوتش کنید چون ضعیفه های اردوتون کمند و ممکنه اردو بهم بخوره، مدت مدیدی رو به صحبتهای چرت باهش سپری می کنید، تازه برای ادامه گفتگو پیشنهاد میکنید به جای خلوتی برید با این توضیح که جای فعلی شلوغه و رهگذران چپ چپ نگاه میکنند، ازش دعوت میکنید با ماشین تا خونه برسونینش، یا درباره یک مساله شخصی باهش درد دل میکنید و می خواهید جوگیر نشه و فکر نکنه خبریه...&lt;br /&gt;- یکی از  قویه های کلاستون اون قدر به بهانه های الکی به حرف گرفتتون که کلافتون کرده، موقع صحبت اون قدر بهتون نزدیک میشه که اگه عقب نرید کم کم میاد توی بغل شما، با موبایل مرتب جک براتون میفرسته، بهتون پیشنهاد کار در یک کنفرانس رو میده در حالیکه اصلا تجربه ای در این زمینه ندارین، توی آمفی تئاتر از همه جا میاد پیش شما میشینه،براتون هدیه تولد میخره یا از سفر که برمیگرده سوغاتی میاره، اما اگر از این کارهاش منظور خاصی داره به روی مبارک نمی یاره...&lt;br /&gt;- می خواهید از یک قویه پروژه درسی رو بگیرید که هیچ کدوم از ضعیفه های اندکی که اون درس رو دارن انجام ندادن، می خواهید برای اینکه توی اردو تنها نباشه به جمع دوستان خودتون دعوتش کنید یا در بازی باهش همگروه باشید، اگه خوابگاهیه می خواهید بهش توصیه کنید شلوار خاکستری با بلوز قهوه ای نپوشه، موقع صحبت از بالای عینک بهش خیره میشید و با عشوه و ناز به حرفهاش می خندید، می خواهید از استاد براتون نمره بگیره،  یا یکی از پروژه هاتون رو انجام بده، و به خودش نگیره ...&lt;br /&gt;- این حالتها و حالتهای دیگه ای که در ارتباط بین دو جنس رخ میده، فقط در یک مورد مشترکند، همه از هنجار شکنی ناشی شده. شکستن هنجارهای اجتماعی که برادران و خواهران دینی را موظف میدارد در حد ضرورت با هم صحبت کنند؛ نه به هم علاقه مند بشن، نه با هم دوست بشند و نه از ارتباط با هم لذت ببرند.&lt;br /&gt;- اما هر کدوم ارزشهامون رو خودمون تعیین کردیم. ارزشهایی که در وهله اول برای دیگران گنگه. و از طرفی به بایدها و نبایدهایی منجر میشه که دیگران در صورت آگاهی از اونها، ممکنه قبولشون نکنن و در ارتباط با ما خودشون رو ملزم به رعایتشون نکنن.&lt;br /&gt;- نمی دونم به بهانه قرار داشتن در دوران گذار  و در زمان آزمون خطا، می توان از کنار این مساله گذشت؟ از معیارهای پیشرفت اجتماعی، کاهش پیچیدگی اجتماعی، نظم اجتماعی، توافق و وحدت ارزشی و انسجام اجتماعی است. حالا شما بگید ما داریم پیشرفت می کنیم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310303147019731?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310303147019731/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310303147019731&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310303147019731'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310303147019731'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/2.html' title='ناخوانی جامعه-2'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310278097119340</id><published>2006-07-17T05:40:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T07:11:28.810+03:30</updated><title type='text'>وبلاگ بنویس تا کامروا باشی</title><content type='html'>ارقام نجومی تعداد وبلاگهای فارسی شاید از یک طرف خبر مسرت بخشی باشه و بشه از اون به عنوان دلیلی برای بعضی از استدلالها و نتیجه گیریهای گل و بلبلمون استفاده کرد؛ اما باید بر اساس تحلیل محتوا هم یک بررسی آماری روی اونها داشت تا باور کنیم افزایش خوب و مفیدی است.&lt;br /&gt;وبلاگهای زرد که تقریبا اختلاف نظری روی مفید و مضر بودنشون نیست. اما تعدادی از وبلاگها هم هستند که اصرار وافری در &lt;strong&gt;بروز بودن &lt;/strong&gt;دارند و صاحبانشون از ارائه هیچ خبر جدیدی -با کمی تحلیل و تفسیرش-، دریغ نمی کنند.این رویکرد از نظر من چند تا مشکل به وجود میاره:&lt;br /&gt;-   اگر من بخوام از بین خیل کثیر وبلاگها، اونهایی رو که با علایق یا نیازهای اطلاعاتی من سازگار هستند پیدا کنم ، آیا این وبلاگها رو انتخاب میکنم؟ وبلاگهایی که راجع به انتخابات ریاست جمهوری، مسایل هسته ای، اکبر گنجی، فوتبال، درگذشت پاپ یا هر خبر روز دیگه ای اطلاعات میدهند، بدون توجه به ارتباط موضوعی مطالب؟ (اگر روزنامه هم با گستردگی موضوعیش، همه این موارد رو شامل میشه، فرقش اینه که وسط اینگونه اخبار، دیگه مطالبی که جاش فقط توی وبلاگه مثل خاطرات شخصی نویسنده، در اونها به چشم نمی خوره. از طرفی در روزنامه یک تقسیم بندی صفحه ای بر اساس موضوع وجود داره که تکلیف خواننده رو روشن کنه. و فقط یک نفر نمی نویسه. پس تنوع وتکثر موضوعات به کیفیت لطمه نمی زنه؛ در حالیکه این اتفاق برای وبلاگ می افته.)&lt;br /&gt;-   مساله مهمتر اینکه به نظر من این دسته از وبلاگها تنها دلال اطلاعات و اخبار هستند یا اگر خیلی خوش بین باشیم، میشه بعضی از آنها رو تولید کنندگان درجات پایین اطلاعات دانست. عرضه اطلاعات مثل عرضه هر کالای دیگه ای لازمه، اما مثل هر کالای دیگری باید بین میزان تولید و عرضه یک تناسبی برقرار باشه نه اینکه وزنه عرضه به شدت سنگین تر بشه.&lt;br /&gt;-   در این واسطه گری و تولید سطح پایین اطلاعات، به نظر من بلاگرها از منابع اطلاعاتی بزرگ و حرفه ای خط می گیرند؛ یکی در انتخاب موضوع، که از اهم و مهم کردن اطلاعات توسط این منابع الهام میگرند. دیگری درباره چگونگی نگرش و تحلیل اطلاعات که از سیاست و خط مش آنها تاثیر می پذیرند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبلاگ، بهتره از ویژگیهای خاص و متمایز خودش بهره بیشتری ببره. چرا اطلاعاتی مثل خبر جایزه صلح شیرین عبادی یا زلزله بم یا آموزش مسایل جنسی در سطح وبلاگ اینقدر محدوده؟ چرا تاثیر گذاری وبلاگهای فارسی مثل وبلاگهای آمریکایی در حادثه طوفان کاترینا یا در نگرش مردم بر خدمات و محصولات شرکتهای تجاری نباشه؟&lt;br /&gt;وبلاگ میتونه خلأ اطلاعاتی موجود در رسانه هایی مثل تلویزیون، رادیو، روزنامه یا مجله که یا مالکیتشون انحصاری است و یا با محدودیت صاحب امتیازی مواجه هستند و تیغ سانسور همیشه محدود کنندشون بوده، رو تا حدودی پر کنه؛ اما اینجوری که الان پیش میره، نه.&lt;br /&gt;از طرفی ارزشی شدن شدید &lt;strong&gt;به روز بودن و در اختیار داشتن هر چه بیشتر از سرمایه اطلاعات،  &lt;/strong&gt;ما رو درگیر این مخمصه کرده که به ذخیره داده هایی در ذهنمون بپردازیم که نمی دونیم باهشون چی کار کنیم و به چه دردمون میخوره. در حالیکه باز هم در نظریات فیلسوفانه و تئوریهای روشنفکر مأبانمون جای اطلاعات لازم خالی است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310278097119340?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310278097119340/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310278097119340&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310278097119340'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310278097119340'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/blog-post_115310278097119340.html' title='وبلاگ بنویس تا کامروا باشی'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310207494181923</id><published>2006-07-17T05:35:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T11:42:35.143+03:30</updated><title type='text'>ناخوانی جامعه-1</title><content type='html'>&lt;strong&gt;شما از روی لباس و سر و وضع ظاهری افراد راجع بهشون قضاوت می کنید؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- مثلا نوروز 85 است، برای خرید لباس به بازار میرید. تمامی لباسها به رنگ قهوه ای است، تعداد کمی هم سبز. و اغلب از پارچه هایی استفاده شده که (اسمشون نمیدونم چیه) شل و لخته و آدم رو لاغر نشون میده؛ پر از منجق و پولک و چیزهای براق دیگه که انگار از یک لباس هندی کنده اند و به اینها دوختند.&lt;br /&gt;حالا اگه شما سبزه باشد و رنگ قهوه ای بهتون نیاد، یا لاغرید و نمیخواهید لباسی یپوشید که لاغرتر نشونتون بده یا از لباسهایی که از اجسام براق در اونها استفاده شده خوشتون نمی یاد، یا به هر دلیل دیگه ای این مد رو دوست ندارید و یا اصلا از پوشیدن لباسی که شبیهش رو تن همه می بینید خوشتون نمیاد، بیچاره اید. من که چیز متفاوتی در بازارهای شهر برای شما نتونستم پیدا کنم.&lt;br /&gt;دلیل این مساله رو در بازار نمی بینم، در آدمهایی میبینم که دست به انتخاب این مدلها میزنند. چون بازار، به خریدارانش وابسته است و نه بالعکس. &lt;br /&gt;- مانتوی صورتی مد میشه، یا مانتوهای چسب و فوق العاده کوتاه. این مدلها رو تن هر کسی ممکنه ببینید در هر سن و سال و هر موقعیت اجتماعی. حتی چادری ها. (از این جهت قید "حتی" رو برای چادریها استفاده کردم که مانتویی ها، با هر ترکیب و صورت عجیب و ناهمگون و آشفته ای هم که بیرون بیان، این توجیه بر کارشون وارده که مجبورن به نحوی حجاب داشته باشن ولی جامعه که کسی رو به پوشیدن چادر مجبور نکرده. اگر این افراد اجبار دیگری دارن، چرا این محدویت لباسهای دیگه مثل مانتوی آنها را شامل نشده؟ &lt;br /&gt;- ممکنه مثل من فکر میکردین کفشهای نوک باریک با پاشنه های فوق العاده باریک و بلند که یک دوره مد شد، حداقل به پای یک روزنامه نگار فعال زنان نباید دیده بشه. چون یک روزنامه نگار باید بدود و یک فعال زنان دغدغه این رو داره که خودش یک مانع هر چند کوچک در مسیر رقابتش در جامعه مردانه برای خودش ایجاد نکنه. خوب اگه چنین وضعیتی رو ببینین، سعی میکنین اهمیت مساله نگاه سرمایه داری به زن و استفاده اش از زن با کمک ابزارهایی مثل بازار و مد و غیره رو از نگاه این دسته افراد جدا کنین یا طرز تفکر افراد رو از مدل لباس پوشیدنشون؟&lt;br /&gt;- از بین تاکسیهایی که جلوی پاتون بوق میزنه، ماشینی رو انتخاب میکنید که راننده اش از ریش و محاسن و نوع لباس پوشیدن و تزیینات داخل تاکسی اش به نظر میاد آدم مذهبی باشه. چرا که شغلش طوری نیست که فشار خاصی برای تظاهر به مذهبی بودن بر او وارد کنه. پس پیش بینی تون اینه که از نگاه و حرفهای زننده توی ماشین این آدم راحتید، شده به اشباهتون در این زمینه پی ببرید؟&lt;br /&gt;- ابهام و گنگی مساله آرایش کردن ملت از همه این موارد به نظر بیشتره. هنوز نفهمیدم آرایش هر طبقه یا قشر اجتماعی در چه حد و میزان و کیفیتی متعارف است. &lt;br /&gt;- مردم بیشتر از گذشته برای پوشش و آرایششون خرج میکنند. تلاش بیشتری برای به روز بودن دارند (و از آنجاییکه سرعت تغییرات مد به نظر من شتاب زیادی گرفته، حفظ این ارزش باز هزینه مالی بیشتری رو بر اونها تحمیل میکنه.) در نتایج این تلاشها یک شکلی و یکرنگی خسته کننده و آزار دهنده ای در سطح جامعه مشاهده میشود. جالبه  افراد برای اینکه ظاهری مقبول تر در جامعه داشته باشن تلاش چندانی برای درست کردن برخوردهاشون نمی کنند. فردی رو در نظر بگیرید با یک ظاهر پرخرج که اصرار زیادی داره نشون بده فرهنگ بالایی داره یا به عبارتی باکلاسه طوری که حتی  ممکنه اون قدر ترکیب دقیقی در ظاهرش ایجاد کرده باشه که این قضاوت رو راجع به خودش، در شما هم به وجود بیاره. ممکنه این آدم سر یک موضوع ناچیز و بی اهمیت، اگر مرد باشه، از ماشینش پیاده شه و دست به یقه بشه با راننده روبروییش و اگر زن باشه، توی خیابون دعوا راه بندازه، یا اگر پدر یا مادر باشه، توی صورت یا سر بچه اش بزنه. و این اتفاقات در ملاء عام انجام میشه در حالیکه فحشهای رکیکی رو با عربده نثار دیگری میکنه.&lt;br /&gt;- به اعتقاد من این افزایش شباهت ظاهری افراد و پیروی اکثریت از الگوهای یکسان مشکل مهمی رو ایجاد میکنه. شناخت جامعه حتی برای خود جامعه سخت میشه. و مردم برای هم براحتی قابل پیش بینی نخواهند بود. در حالیکه شما برای انتخاب و تصمیم گیریهاتون در دوستی، تحصیل، کار و ازدواج به این شناخت نیاز دارید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310207494181923?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310207494181923/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310207494181923&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310207494181923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310207494181923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/1.html' title='ناخوانی جامعه-1'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310152815306849</id><published>2006-07-17T05:20:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T07:14:08.650+03:30</updated><title type='text'>تهرون که میگن شهر قشنگیه؟</title><content type='html'>سه روز به شروع امتحانات پایان ترم بیشتر نمونده، درسهای این ترم با تمام تعقیبات و دنباله هاش که تموم بشه، باید شروع کنم به خوندن برای کنکور فوق. دلم میخواد تهران قبول بشم. به قول یکی از دوستام تهران در مقایسه با مشهد_محل سکونت من_ یک شهره؛ یک شهر &lt;strong&gt;واقعی&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تفاوت مشهد با تهران در چیست؟&lt;br /&gt; قدرت مذهب در یک شهر مذهبی مسلما بیش از شهرهای دیگر است. چرا که نهادها و مؤسسات مذهبی دولتی و غیردولتی در این شهرها بیشترند  و از آنجا که با تمرکز هواخوهان مذهبی در این شهرها –به صورت همیشگی یا متناوب- مواجهیم، حمایت مردمی از فعالیتهای این مراکز بسیار بالاست. هر چه از عمر این نهادها میگذرد، به دلیل اینکه از جمله سازمانهایی هستند که تغییرات سیاسی کشور تاثیرچندانی بر آنها ندارد، از قدرت تشکیلاتی بالاتری برخوردار میشوند. یک نمونه قابل توجه و تامل در مشهد "آستان قدس رضوی" است. که نقش رو به رشدی در فعالیتهای كشاورزي، صنعتی، عمرانی و فرهنگی در سطح شهر مشهد داشته. بزرگترین کتابخانه و موزه شهر در حرم است و زیر نظر آستان قدس، &lt;strong&gt;دانشگاه&lt;/strong&gt; علوم اسلامي رضوي، &lt;strong&gt;دانشگاه&lt;/strong&gt; امام رضا(ع)، مؤسسه آفرينشهاي هنري ورسانه هاي صوتي وتصويري، مؤسسه چاپ وانتشارات آستان قدس رضوي و یک مجموعه بزرگ ورزشی نمومه های از مراکز آستان قدس است.&lt;br /&gt;یکی از دلایل ایجاد و ادامه حیات جدی اینگونه مراکز حمایت همین نهادهای مذهبی است. ولی بهرحال برای استفاده از آنها، افراد ملزم به رعایت قوانین نهادهای مذهبی میگردند، مثل اجباری بودن پوشش چادر در کتابخانه و موزه حرم. (تازه داشتن شرایط لازم برای به عضویت پذیرفته شدن در این مراکز از رعایت قوانین پس از عضو شدن سخت تر است!)&lt;br /&gt;نگاهی به مراکز تفریحی سطح شهر، نگرش و دیدگاههای برنامه ریزان شهری مشهد را به خوبی نشان میدهد و بررسی رفتارهای ساکنین و مسافرین آن و آمارگیری از جمعیت آنان در مکانهای اجتماعی گوناگون در مناسبتهای رسمی و غیر رسمی مختلف، نگرش و تمایلات مردمی را.&lt;br /&gt;بر اساس اطلاعات سازمان ایرانگردی و جهانگردی خراسان، مراکز زیارتی و سیاحتی مشهد به قرار زیر است:&lt;br /&gt;- حرم حضرت رضا&lt;br /&gt;- قدیمیترین مدرسه های شهر (در مجاورت مسجد گوهرشاد، که جزو حرم شده)&lt;br /&gt;- مسجد هفتاد و دو تن&lt;br /&gt;- گنبد خشتی (مقبره یکی از سادات موسوی)&lt;br /&gt;- مقبر پیر پالاندوز (واقع در ضلع شرقی حرم، مدفن یکی از عرفای شیعه)&lt;br /&gt;- خواجه ربیع (مقبره یکی از سرداران زاهد صدر اسلام)&lt;br /&gt;- گنبد سبز(مقبره یکی از شیوخ ذهبیه) &lt;br /&gt;- خواجه اباصلت و خواجه مراد (واقع در مجاورت بهشت رضا، مقابر دو تن از یاران و معاصران حضرت رضا)&lt;br /&gt;و آرامگاه نادری، آرامگاه فردوسی و کلات نادری، به اضافه پارک ملت، طرقبه، شاندیز، سد گلستان و پارک کوهسنگی.&lt;br /&gt;اما راجع به چگونگی استفاده از این اماکن، که توسط نهادهای دیگر مشخص میشود یا به وسیله مردم تبدیل به عرف می شود:&lt;br /&gt;- درسته در لیست بالا به عبارت زیارتی، صفت &lt;strong&gt;سیاحتی&lt;/strong&gt; هم معمولا  اضافه میشه، اما شما نمی تونید در شکل و هیأت یک توریست که کلاه و عینک آفتابی داره، شلوارک سبز پوشیده و صندل بدون جوراب پاشه و ناخنهاش رو لاک زده، مرتب از در و دیوار  این بناها عکس بگیرید. هر کسی اینجاها میره برای زیارت میره و حضور یک توریست خیلی پذیرفته نیست، به علاوه اینکه در اماکن متعلق به حرم پوشش چادر برای خانمها نباید فراموش بشه.&lt;br /&gt;-خیلی خوشحال نباشید که با یک جمع دختر و پسر یا تنها در معیت یک دوست با جنسیت مخالف خود، میتونید لااقل از تفریحگاههای مشهد لذت ببرید. چون با برخوردهای شدید نیروی انتظامی خیال خامتون کاملا از دماغتون در میاد. (شاید اینگونه برخوردهای در مقاطع زمانی خاصی در شهرهای دیگه هم وجود داشته باشه، ولی در مشهد خیلی شدیدتره. در عین حال که معمولا نگاه سرزنشگر و ملامت کننده شهروندان نیز چاشنی ماجراست.)&lt;br /&gt;-یکی دو سال پیش با کاشتن چند شهید گمنام بالای کوه کوهسنگی، اسم این پارک به "جبل النور" تغییر یافت. از آن موقع، اگر صبحهای جمعه برای ورزش به اونجا برید، در حالیکه لباس کوتاه و راحتی احتمالا به تن دارید و موسیقی نشاط انگیز و هیجان آوری دارید گوش میکنید، خانمهای چادر به سر و آقایونی رو با ریش و محاسن و کت و شلوار میبینید که از کنار شما رد میشند. اینها دارند به بالای کوه میرند تا در مراسم دعای ندبه شرکت کنند، اگر هدفون رو از گوشتون دریارید، در حین فعالیتهای ورزشی شما هم از دعای ندبه میتونید فیض ببرید.&lt;br /&gt;-برای بخش قابل توجهی از ساکنان مشهد، حرم امام رضا هم برای شادیهاست، هم غمها. چه سال بخواد نو بشه، چه وصلتی بخواد صورت بگیره، چه عزیزی از دست رفته باشه، چه دلی گرفته باشه، یا برای گذراندن یک بعدازظهر تعطیل.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310152815306849?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310152815306849/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310152815306849&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310152815306849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310152815306849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/07/blog-post_17.html' title='تهرون که میگن شهر قشنگیه؟'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-31203408.post-115310179818624107</id><published>2006-06-17T05:17:00.000+03:30</published><updated>2006-07-17T08:11:55.290+03:30</updated><title type='text'>فرض</title><content type='html'>فرض کنید من جنس مخالف شما هستم، که تازه وقتی میخوام از دانشگاه برم، به این صرافت میافتم که تا به حال تلاش نکردم با شما و دیگر همجنسهاتون ارتباط برقرار کنم. مثل همه کسانی که در اطرافم میبینم به چنبن کاری مباردرت دارند و چه بسا تجربه های زیادی هم اندوختند، تصمیم میگیرم شروع به شکل دادن پیوندهایی از این دست بکنم.&lt;br /&gt;خوب از سن و سال آزمون و خطا گذشتم، برای همین سوتیهام به مذاقتون خوش نمیاد، به اضطراب و سرگشتگی احتمالیم میخندید، یا حوصلتون رو سر میبرم یا صرفا برای تمسخر و تفریح با من ارتباط خواهید داشت. &lt;br /&gt;اما هر چند دیر شده باشه باید شروع کنم، چون حوزه ارتباطات مرتب رو به گسترش و پیچیده تر شدنه. و هر چه بیشتر تردید و تامل کنم، بیشتر عقب میمونم، فاصله ام با تونمندیها و تجربیات شما بیشتر میشه و درکتون برام سختتر.&lt;br /&gt;حالا این مثال، حکایت من رو در ارتباطات اینترنتی به خصوص حوزه وبلاگ تشریح میکنه (البته همچین تجربه همتون رو هم در این فضا قبول ندارم و همتون رو هم پیر این کار نمیدونم.) چرا با این مثال شروع کردم و یک راست به اصل موضوع نپرداختم؟ چون مسأله ای که عنوان کردم مشکل خیلیها در مواجهه با موقعیتهای ارتباطی جدیدی است که در سطح جامعه به وجود آمده. هر چند ممکنه من و خیلی از شماها براحتی و با جسارت و اعتماد به نفس در اینگونه ارتباطات شرکت داشته باشیم، برای بعضی انجام این کار سخته و اشتباهات و گند زدنهاشون احتمالا زیاد. حالا اگر شما از جمله کسانی هستید که تجربه دراز مدتی در زمینه ارتباطات و پیوندهای اینترنتی دارید و دستی در تولید محتوا در اینترنت از مدتها پیش داشته اید، بدونید اینکه من و احتمالا دیگرانی باشیم که در این فضا حضور چندانی تا به حال نداشته ایم و حالا درباره امکان حضور موفق و قوی داشتنمون کمی تردید داریم، عجیب نیست.&lt;br /&gt;با ایجاد وبلاگ میخوام تجربه ای در این عرصه به دست بیارم. میخوام این موجود عجیب و جذاب برای همه جهان به خصوص ایرانیها رو از نزدیک لمس کنم. شاید باعث شد بیشتر و بهتر فکر کنم، درک عمیقتری از خودم بدست بیارم و با شماها بیشتر آشنا بشم، باهتون وارد گفتگو و تعامل فکری بشم و از بین شما دوستانی برای خودم پیدا کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/31203408-115310179818624107?l=tehrunshahr.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/feeds/115310179818624107/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=31203408&amp;postID=115310179818624107&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310179818624107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/31203408/posts/default/115310179818624107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://tehrunshahr.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='فرض'/><author><name>سميرا</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
